#دلتنگ_پارت_306
صدای آرومشو شنیدم که گفت_حق با توهه
روی نوک پاهام بلند شدم و به آغوش کشیدمش..خوشحال بودم آهنگ قصد تموم شدن نداره..با همین آغوش توی خلسه ی شیرینی فرو رفته بودم..داشتم این شیرینی و رو با تمام وجود به تک تک سلول هام تزریق میکردم
سریع ازش جدا شدم و رفتم روی صندلی نشستم..اوه خدایا من داشتم چکارمیکردم.خاطره تو داشتی چکار میکردی؟من چرا اینجور شدم؟این حرف های گنده گنده از من بعید بود..وااای
شهاب هم رفت سمت حیاط..دست بردم و جام ش*ر*ا*ب روی میز رو برداشتم و یکسره بالا رفتم..اما به گرمای درونم افزود..نفس عمیقی کشیدم و لیوان آب خنکی واسه خودم ریختم و خوردم
* * *
(از زبان شهاب)
باورم نمیشه..به هیچ عنوان..این دختر داشت منو دیوونه میکرد
با گرمی آغوشش جریان خون رو توی رگ هام متوقف شد..نمیدونم چرا دارم اینجوری میشم..شاید داشتم بهش علاقه مند میشدم..اما اصلا پشیمون نبودم..درسته،من آرامششو میخوام.من خودشو میخوام نه جسم یا حتی ب*و*س*ه هاش رو
خودش رو..هوای خنک رو به درون ریه هام فرستادم و هوای داغ خفه کننده رو خارج کردم
برگشتم داخل و کنارش نشستم..خجالت میکشید ازم.بدون حرفی به جمعیت در حال ر**ق*ص خیره شدم.سعی کردم به روی خودم نیارم.من کسی نیستم که تو بهت کاری برم
کمی گذشت و چراغ ها روشن و آهنگ قطع شد
همه برگشتن سر جاهاشون و رئیس بیمارستان رشت،اکبری رفت بالای سکو و پشت میکروفون گفت_ممنون از دوستانی که تشریف آوردن و توی شادی ما شریک شدن..دعوت امشب واسه اومدنتون این بود که جلوی همه بزرگی که آقای منصوری کردن رو تبریک بگیم..یکی از سخت ترین عمل های این رشته رو انجام دادن..به افتخارشون
صدای سوت و دست زدن مردم بلند شد..همه برگشتن و نگاهشون خیره به من و خاطره بود..خاطره هم شروع کرد به تشویق کردن
اکبری_از ایشون میخوام که تشریف بیارن
دوباره مردم با دست زدن تشویقم کردن..بلند شدم و رفتم بالا کنار اکبری ایستادم
لوحی بدستم دادم و چند نفر شروع کردن به عکس گرفتن..چون عکس میگرفتن خانم ها نزدیک نشدن..رئیس بیمارستان های دیگه هم اومدن و در کنار من عکس گرفتند..مطمئن بودم از فردا خبرها به روزنامه منتشر میشه
اکبری_از نامزدشون هم میخوایم که تشریف بیارن
خاطره با تعجب به من نگاهی انداخت..سر تکون دادم که شال و مانتوشو پوشید و اومد کنار من ایستاد..میدونستم اگر عکس به مجله ها منتشر شه مینا میبینه هرچند برام مهم نیست اصلا
خلاصه مهمونی به همین روش گذشت و وینسلت و بقیه درخواست همکاری دادن و من گفتم که ترجیح میدم بیمارستان خصوصی خودم رو داشته باشم اما گاهی اوقات بدم نمیاد که به بیمارستان هاشون سری بزنم و چند تا عمل داشته باشم و اون ها هم با کمال میل پذیرفتن
بعد از صرف شام رو به خاطره گفتم_بلندشو دیگه بریم..دیر موقع هست
romangram.com | @romangram_com