#دلتنگ_پارت_300
یه لحظه جو بینمون توی سکوت فرو رفت..سرمو بلندکردم که همزمان باهم هردو شروع کردن به جیغ کشیدن و بغلم کردن
میون خنده گفتم_زشته مگه چی شده؟
شادی_وای زن داداشم
قلبم لرزید از این حرفش.لبخندی زدم و چیزی نگفتم
بهار_گوشی آوردی؟
من_آره
بهار_بهش پیام بده بابا..یکم احوال پرسی کن و این حرفا
شادی_راست میگه..مسعود صبح برگشت شیراز شهاب هم دیشب گفت بعد از کنکور من برمیگرده با من
سری تکون دادم..با هم رفتیم قسمت آخر حیاط..گوشیمو در آوردم که دیدم واسم پیامی فرستاده شده..از شهاب بود
بچها تعجب کردن من هم همینطور..قلبم ایست کرده بود..باورم نمیشد..شهاب به من پیام داده؟!؟!؟!
دستام میلرزیدن.بهار گوشیو کش رفت و بازش کرد و شروع کرد به خوندن:
سلام..امشب قراره واسه کار یه مهمونی برم خواستم بگم اگر میای بگو تا شب بیام دنبالت با هم بریم
داشتم قش میکردم..باورم نمیشد.بهار و شادی خندیدن اما من هنوز توی بهت بودم
شادی_نامرد چرا منو نمیبره
بهار_کنه نشی بگی ببرتت ها..بزار تنها باشن
خجالت کشیدم..زیرلب گفتم_گمشو بهار..وای باورم نمیشه بچهااا
بهار_دیگه مجبوری باور کنی..راستی سعید هم هست؟
یه لحظه از گفتن حرفش پشیمون شد..چشم هام گرد شد..جلوی شادی چی گفت
شادی با تعجب گفت_مگه هنوز با سعیدی؟
سرشو تکون داد و ادامه داد_باش باش هیچی نگو دیگه
romangram.com | @romangram_com