#دلتنگ_پارت_247
به مینا اشاره کردم و همونطور که نگاهم به شهاب بود گفتم_میدونی این چی میگه؟همون چرت و پرتای سینا رو
مینا_میبینم خوبم باهم جور در اومدین.آدم قحطیه شهاب؟
شهاب_مینا ببند دهنتو
صدای پوزخند مینا به گوش رسید..گریم گرفته بود..هم از اینکه نمیتونستم در برابر زخم زبون های مینا طاقت بیارم هم بخاطر سردرد شدید ناگهانیم
سر دردم بیشتر شد و احساس کردم که سیاهی چشم هام داره بالا میره..دیدم تار شده بود..خدایا نه دیگه طاقت ندارم
داشتم از حال میرفتم و روی زمین پخش میشدم..تنها کاری که تونستم کنم به لباس شهاب چنگ زدم و زیر لب گفتم_شهاب
ودیگه مغزم از کار افتاد..
* * *
(از زبان شهاب)
بعد از اینکه خاطره گفت که مینا چرت و پرتای سینا رو میگه فهمیدم بخاطر افکار خرابش رفته سمت این دختر
چشم غره ای به مینا رفتم که ساکت شد..ترس توی چشم هاش موج میزد اما سعی کرد به روی خودش نیاره وفقط یه پوزخند عمیق زد
با کشیده شدن کتم نگاهمو به روبه روم دوختم..خاطره سیاهی چشم هاش بالا رفته بود و داشت میوفتاد..به لباسم چنگ زد و زیر لب اسممو صدا کرد اما نتونست خودشو نگه داره و داشت میوفتاد روی زمین،سریع باهردودستم دور کمرش قلاب کردم و مانع از افتادنش شدم
روی دست هام از حال رفت و شروع کرد به لرزیدن..دوباره تشنجش اومد سراغش..چون روی دستم بود خوب نبود واسش و ممکن بود حالش بدترشه
داد زدم_مینا سریع یه بالش بیار
چهره ی مینا بابت حال خاطره،انگار ترسیده به نظر میومد
همونطور که نگاه وحشت زده اش به خاطره بود گفت_بزار بمیره
سریع خاطره رو به پهلو گذاشتم روی زمین..کاچی بهتر از هیچی
میلرزید..چشم هاش سفید بود و عدسی چشمش رفته بود بالا و از دهنش کف خارج میشد
گیج شده بود..نمیدونستم چکارکنم
دستی به صورتم کشیدم..خدایا
romangram.com | @romangram_com