#دلتنگ_پارت_246


با حالت ناله گفتم_وای بزار برم دیگه این خانواده داره منو دیوونه میکنه..مگه دزدم؟منو میشناسن

از جلوی در کنار رفت..تشکری کردم و با دو رفتم سمت عمارت.دروبازکردم و وارد شدم.کسی توی سالن نبود

وسط سالن ایستادم و داد زدم_بیا اینجا مینا..بیاااااااا

صدای پای کسی به گوش رسید..نگاه کردم.مینا بود.با چهره ای که انگار داد و هوار من واسش مهم نباشه گفت_چته داد میزنی؟اینجارو با دهات خودتون اشتباه گرفتی؟

رفتم نزدیکش ایستادم وگفتم_دهاتی بودن بهتر از داشتن شخصیتی به بی فرهنگی توهست..مگه تو وقتی رفتی خونه ما دهاتی بودنتو نشون ندادی؟

عصبانی شده بود..اینو از چشم های به خونش نشسته اش میشد فهمید

قبل از اینکه لب باز کنه داد زدم_به چه حقی میری دم در خونه ما داد و هوار راه میندازی و چرت و پرت تحویل مامانم میدی؟

با صدای داد کسی سر هردومون به سمت صدا چرخید_اینجا چه خبره؟

شهاب بود

_خونه رو گذاشتید روی سرتون

مینا بدون توجه به شهاب رو به من گفت_گمشو بیرون

شهاب_گفتم چه خبره

مینا رو بهش گفت_این احمق و مزاحم اومده الکی داد میزنه

با عصبانیت گفتم_الکی؟

مینا_وای خفه شو چقدر داد میزنی

شهاب با صدای بلندی گفت_خاطره چرا داد میزنی؟

یه لحظه از اینکه اسممو به زبون آورد قلبم لرزید..اما سریع به خودم اومدم و روبهش گفتم_این..این

همون موقع سرم تیر بدی کشید..لعنتی بازم اون حال

شهاب اومد نزدیکمون..

نباید به خاطر سرم حرفمو ول کنم

romangram.com | @romangram_com