#دلتنگ_پارت_243


دستامو مشت کردم..ایندفعه قاب عکس روی میز که عکس شادی بود رو برداشتم و کوبیدم روی سرامیک های کف اتاق

داد زدم_میگم از دستتون خستم میگی درست میکنی؟چه ربطی داره..برو بیرون تا گردنتونو خورد نکردم

بابا همونطور که با غرور و اینکه میخواست نشون بده حرف های منو به خودش نگرفته،به سمت در رفت و گفت_الان به فاطمه میگم بیاد اتاقو تمیز کنه

من_لازم نکرده

و رفت بیرون بدون حرفی.شادی و مینا هم سریع رفتن بیرون..

خودمو روی تخت پرت کردم..این زندگی داره خستم میکنه

نه بابای درست حسابی..نه زندگی درستی..نه آرامشی..حتی همدردیم ندارم این مینا هم روانیه

به موهام چنگ زدم..دیگه نمیدونم چکارکنم!

* * *

(از زبان خاطره)

من_چخبر از سعید؟

بهار نفس عمیقی کشیدو گفت_خاطره میدونی.سعید خیلی خاصه..جذبش..مهربیتش..منو دیوونه میکنه

خنده ی کوچکی کردم و گفتم_عاشق شدی پس!

اونم خندید و گفت_شاید..هر چند امیدوارم این عشق پایانش به جدایی ختم نشه

من_پس تلاش کن

بهار_من باید مطمئن شم که سعید منو واسه خودم میخواد

من_چجوری؟

چشم هاشو ریز کرد و گفت_باید دروغ بگم..مثلا بگم..

به حالت متفکرانه ای شروع کرد به فکر کردن..چیزی نگفتم که رو بهم ادامه داد_میگم که فردا تولدمه و میخوام با هم جشن بگیریم و چون کنکور دارم نمیتونم چند مدت ببینمش..پس میخوام که جشن دو نفری تو هتل بگیریم

چشم هام نزدیک بود از حدقه بزنن بیرون

romangram.com | @romangram_com