#دلتنگ_پارت_240
با نگاه کردن بهش فقط واسه لحظه ای دلم آتیش گرفت..واقعا تومور بیماری خیلی سختی بود..کم دکتری پیش میومد که بخواد بیمارو نجات بده..مخصوصا اینکه عصب شنواییش به عصب صورتش چسبیده و واقعا کارو سخت تر میکنه..میتونه مقام زیادی داشته باشه این عمل..موندم چطور این دکتر واسه چند ساعت از این عمل دست کشید
دست کش هامو دست کردم و رفتم سمت بیمار..موهاشو زده بودن و روسری سرش نبود..زیر چشم هاش گود افتاده بود و سیاه شده بود
لب هاش به سفیدی میزدن..رنگ صورتش مثل گچ شده بود..حالش خیلی افتضاح بود انگار به زور داشت نفس میکشید
بلند رو به پرستارای توی اتاق که آماده بودن بیمارو به اتاق عمل ببرن گفتم_سریع مریضو ببرید
اومدن و مریض رو روی برانکارد گذاشتن و بردنش..وقتی از اتاق خارج شدم خانواده ی بیمار هجوم آوردن سمتم
مرد حدود 50 ساله ای رو بهم گفت_ آقای دکتر خوب میشن؟
و پشت سرش دختر جوونی گفت_آقای دکتر توروخدا نجاتش بدید
من_سعیمو میکنم..الانم برید کنار داره وقت هدر میره..بیمارتون حالش بده نباید وقتو از دست بدیم
پسشون زدم و وارد اتاق عمل شدم
یکی از پرستار ها دستکش جدیدی بهم داد و با کمکش دستم کردم و ماسکی روی صورتم زدم و آماده عمل شدیم
بیمارو اول بیهوش کردن و بعد از گفتن بسم الهی رفتم واسه عمل.....
بعد از پنج ساعت بالاخره عمل تموم شد..فکرشو نمیکردم انقدر عمل سختی بخواد باشه..تومور رو در آوردم و عصب شنوایی رو جدا کردم
کار سختی بود..با کوچکترین اشتباهی ممکن بود بیمار بمیره و من تلاشمو کردم که اشتباهی رخ نده
بیمار خداروشکر زنده بود و ادامه ی عمرش دیگه به خدا و شانسش بستگی داشت..
من_بیمارو به بخش مراقبت های ویژه بفرستید..شیفتی بالای سرش میمونید و بیمار باید هر لحظه چک بشه نبضشو ضربانش..اگر بستگانش خودشون رو هم کشتن اجازه ورود رو نمیدید..حتی باید از کنار پنجره هم دور باشن..اگر هم کسی کوچکترین داد و هواری راه انداخت از بیمارستان میگید بیرونش کنن و حق اجازه ورود رو ندارن..فهمیدید؟
همشون سرشونو تکون دادن..دست کش هامو درآوردم و خارج شدم..
دوباره هجوم آوردن سمتم
_آقای دکتر توروخدا بگید چی شد؟؟پنج ساعته اینجا دق کردیم
نفسی از سرآسودگی کشیدم و گفتم_مشکل رفع شد..بیمار زنده موند..من تمام کاری که از دستم در میومد رو انجام دادم..بقیش به خدا بستگی داره..واسش دعا کنید
همشون خوشحال شدن و شروع کردن به خداروشکر کردن
romangram.com | @romangram_com