#دلتنگ_پارت_234
و هرسه زدن زیر خنده..منم برای اینکه نشون بدم مثلا خندیدم لب هامو روی هم فشردم
آنا میون خنده گفت_اصلا بهش نمیخوره
اخم غلیظی روی پیشونیم نشست..چقدر مسخره
سرمو چرخوندم و مشغول تماشای منظره بیرون شدم
همون لحظه با صدای sms گوشیم جیبم درش آوردم و صفحشو باز کردم..پیام از ناشناس بود..شماره به نظر آشنا میومد اما هرچی فکرکردم به ذهنم نرسید
پیامو بازکردم:
سلام
دوباره پشت سرش پیام اومد:ببخشید وقتتون رو گرفتم..یه کاری داشتم باهاتون
این دیگه کیه؟جواب دادم:
شما؟
و گوشیو گذاشتم روی میز..مسعود با اون دوتا مشغول صحبت کردن بود..برای اینکه حوصلم سر نره مشغول گوش دادن به حرف هاشون شدم..همش حرف های بی ربط
ژاله رو به مسعود گفت_تا حالا عاشق شدی؟
مسعود شکه شد..از این سوال ناگهانی..
سرشو انداخت زیر و گفت_نه بابا عشق کیلو چند؟
ایندفعه ژاله همین سوال رو از من پرسید
ژاله_شما چی؟
با پوزخند جواب دادم_مگه عشق وجود داره؟
متوجه نگاه خیره مسعود به روی خودم شدم..سنگینی نگاهش باعث شد سر بچرخونم و به چشم هاش خیره شم..نگاهش تغییر کرده بود
دقیق تر شدم..هیچی نبود..هیچی..نتونستم نگاهشو بخونم
چشم ازم گرفتو با خنده رو به ژاله گفت_داداش ما عاقله
romangram.com | @romangram_com