#دلتنگ_پارت_233
گارسون بعد از یادداشت با گفتن_حتما،از ما دور شد
با صدای آنا سرمو چرخوندم سمتش
آنا_که شهاب هستی!به به اسم قشنگیه..منم آنا هستم
و دستشو سمتم دراز کرد..چشم هامو ریز کردمو چشم ازش گرفتم
مسعود برای اینکه جو رو عوض کنه گفت_خب یکم از خودتون بگید
ژاله به حرف اومد
_من که 32 سالمه و مطلقه هستم..یه پسر 6 ساله هم دارم..شغلمم خونه داره
مسعود با تعجب گفت_جدی؟اصلا بهت نمیخوره؟
ژاله خنده ی کوتاهی کردو ادامه داد_چه کنیم که این از روزگارمونه!
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد_این هم برادر زادم آنا هست..25 سالشه و دانشجوی رشته ی گرافیکه
مسعود_چه جالب
25؟32؟واقعا تعجب کرده بودم..با اون وضع و تیپی که داشتن من به شخص خودم فکر میکردم 27 و 19باشن..
آنا_خب شما هم از خودتون بگید
همون موقع گارسون رسید و سفارشات رو روی میز گذاشت و رفت
فنجون قهوه مو برداشتم و چند جرعه ازش نوشیدم
مسعود_خب منم 32 سالمه و درحین حال مجرد..شغلم هم مغازه موبایل فروشی دارم
مکثی کردو ادامه داد_این دوستمون شهاب هم 30 سال تشریف دارن و شغل شریفشون هم دُ...
با کوبیدن فنجونم توی نلبکین،از ادامه ی حرفش منصرف شد..نمیخواستم بدونن که دکترم
ژاله_دُ؟دکتره؟
مسعود خندیدو گفت_دکتر؟نه بابا ایشون شغلشون دختر بازه
romangram.com | @romangram_com