#دلتنگ_پارت_223
و کلیدو پرت کردم سمتش که توی هوا قاپیدش..مسعود سوار شد و منم کنارش نشستم و از ویلا زدیم بیرون
نمیدونستم داره کجا میره و نپرسیدم
حدود نیم ساعتی گذشت تا جلوی یه مرکز خرید بزرگ نگه داشت..جمعیت شلوغ بود و بیشتر مردم اونجا دختر یا پسرهای مجرد بودن
من_چرا اومدی اینجا؟
همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت_یکم بگردیم.مگه بده؟
بدون حرفی از ماشین پیاد شدم..اون هم ماشینو خاموش کرد و پیاده شد
شونه به شونه ی هم راه افتادیم داخل
شلوغ بود..همونطور که داشتیم راه میرفتیم،متوجه شدم مسعود کشیده شد سمت بوفه ی کوچک پاستیل فروشی
تعجب کردم..یه تای ابروم رو بالا دادم و رو بهش با کنجکاوی گفتم_میخوای پاستیل بخری؟
ایستاد..نفس عمیقی کشیدو همونطور که به پاستیل ها خیره شده بود گفت_ یادته بهت گفتم قبلا یه نفرو دوست داشتم؟
عکس العملی نشون ندادم که ادامه داد_همیشه عاشق پاستیل بود..اون سه ماهی که باهم بودیم هر دفعه توی هر قرارمون پاستیل میخورد..نمیدونم این سه ماه چی گذشت و چه اتفاقی افتاد که من اینجوری شدم
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد_بیخیالش مرد..بیا بریم
و راهشو کج کرد..بدون حرفی کنارش راه افتادم..چی میتونستم بگم؟
بگم هی پسر عاشق نباش؟بندازش از دلت بیرون؟معلومه که غیرممکنه..واسه همین به سکوت اکتفا کردم..شاید چون عاشق نبودم حرفی واسه گفتن نداشتم
دم در بودیم که مسعود ایستاد
من_باز چی شد؟نکنه ایندفعه باز یه چیز دیگه دوست داشت!
خنده ی کوچکی کردو گفت_هی شهاب..اون دوتا رو ببین
سر چرخوندم و به جایی که با نگاهش اشاره کرده بود،نگاه کردم
منظورش اون دوتا دختری بود که به ماشینشون که سوزوکی آلبالویی رنگی بود،تکیه داده بودن
به دختر ها دقیق شدم..یکیشون قد بلند با هیکلی توپر که کفش پاشنه بلند قرمز رنگی،به همراه شلوار کتون سفید رنگ و مانتوی کتی قرمز و روسری سفید که موهای بلوند فر ریزشو بیرون از روسری رها کرده بود.آرایش غلیظی هم داشت با چشم های درشت مشکی رنگ
romangram.com | @romangram_com