#دلتنگ_پارت_221


مسعود_نه فقط خواستم بهت بگم بلندشو آماده شو تا یه نیم دیگه اونجام

من_برای چی آماده شم؟

مسعود_بریم بگردیم..زنگ زدم خونه گفتن سردرد داری.هوا به سرت بخوره بهتر میشی

من-باشه

مسعود_پس فعلا

بدون حرفی گوشیو قطع کردم

بدون اینکه چراغو روشن کنم،قرص رو خوردم و حوله ای برداشتم و رفتم توی حمام...سر دردم بهتر شده بود..

بعد از ربع ساعت،حوله رو دور کمرم پیچیدم و بیرون رفتم..

چراغو روشن کردم و رفتم سمت کمد لباسی..یه شلوار مشکی پوشیدم به همراه لباس مشکی و کراوات طلایی..کت نپوشیدم..توی اسفند بودیم و هوا سرد نبود

آستین لباسمو یکم بالا زدم و ساعت مچی مارک داری به دستم بستم..گوشیمو به همراه کیف پولم توی جیبم جا دادم

رفتم رو به روی آینه ایستادم..موهامو با ژل بالا زدم..یکم از عطر تلخی که روی میز بود هم به مچ دستم و زیر گردنم زدم

خوب شده بودم..چراغو خاموش کردم و بعد از برداشتن سویچ ماشین از اتاق خارج شدم و رفتم توی سالن

شادی و مینا و بابا نشسته بودن و داشتن میخندیدن

اول بابا چشمش به من افتاد

بابا_به به آقا گل پسر ما

سرمو تکون دادم و زیر لب آروم گفتم_سلام

شادی هم گفت_بهتر شدی داداش؟

من_بهترم

نگاهی به مینا انداختم..خیره شده بود بهم و یه تای ابروشو بالا انداخته بود

بدون توجه بهشون رفتم سمت در

romangram.com | @romangram_com