#دلتنگ_پارت_215
وقتی غذامون تموم شد رو به بهار گفتم_بهار بلندشو بریم
سرتکون داد و گفت_بزار برم به سعید خبر بدم بریم
بلندشد و رفت..من هم توی این مدت زمان مانتو و شالمو پوشیدم
بهار هم رسید..سعید هم پیشش بود
سعید_برید به سلامت
من_بابت امشب ممنون
سعید_کاری نکردم
بهار هم مانتوش رو تنش کرد
از سعید خداحافظی کردیم و رفتیم سمت در..داشتیم از پله های حیاط پایین میرفتیم که متوجه شدم گوشیم جا مونده
من_وای بهار گوشیمو نیاوردم
بهار_برو بیار..اینجا منتظر میمونم
همین که برگشتم برم داخل با صورت خوردم به چیزی
سرمو بلند کردم..ای بخشکی شانس..شهاب بود..وای یا خدا..ایندفعه دیگه شهیدم
داشت با عصبانیت نگاهم میکرد
صدای خنده ی بلند بهار از پشت به گوش رسید..شهاب با عصبانیت رو بهش محکم و با صلابت گفت_میشه بگی به چی میخندی؟
بهار خندشو قورت داد و چیزی نگفت
شهاب نگاهم کرد..با خشم داد زد_مگه تو کوری دختر؟این بار چندمه که خودتو میکوبی به من؟
من_ببخشید واقعا حواسم نبود
محکم تر جواب داد_ببخشم؟چیو؟حواس پرتیتو یا کور بودنتو؟
دیگه داشتم عصبانی میشدم
romangram.com | @romangram_com