#دلتنگ_پارت_214


بهار_وای من چه الاغی بودم که نفهمیدم..بیچاره مسعود..گناهاش شسته شدن

خندیدمو حرفی نزدم..با صدای سعید سر بلند کردیم

سعید_بهار؟

اخم غلیظی روی پیشانیش بود..بهار هم هنوز ته خنده روی لباش بود

بهار_بله؟

سعید_بیا کارت دارم

بهار هم دنبالش رفت..دیگه داشت حوصلم سر میرفت..گرسنم هم شده بود

که خداروشکر همون موقع اعلام کردن بریم واسه صرف شام

همه بلند شدن و رفتن..اما من نشستم تا بهار بیاد

مهمان ها میرفتن سالن دیگه ای مقدار غذایی که میخواستن به اضافه ی مخلفاتش داخل ظرف میریختن و برمیگشتن سرجاهاشون

بهار اومد.باحرص رو بهش گفتم_کجا بودی تو..همه شامشونو خوردن

بهار_وا خب میرفتی توهم

من_کوفت

و بلندشدم و بهار هم دنبالم اومد..رفتیم سمت سالن غذاخوری

من_میگم بهار بعد از شام برگردیم خونه

بهار_باشه

با هم رفتیم و هرکدوم مقداری غذا توی بشقابمون گذاشتیم و برگشتیم سرجامون

سرم پایین بود و داشتم غذامو میخوردم..همین که سرمو بلندکردم چشمم به مینا و شهاب افتاد که داشتن به طرف سالن غذاخوری میرفتن.کعلوم نبود کجا بودن که تازه دارن میرن سمت سالن غذاخوری

دست مینا دور بازوی شهاب حلقه بود..چه لوند..مینا با ژست با فیس و افاده ی خودش بود و شهاب هم باژست خاص خودش

چشم ازشون گرفتم و خودمو با غذاخوردن مشغول کردم

romangram.com | @romangram_com