#دلتنگ_پارت_119
ننه_ببخشید اگر اینجا اتاق نداره
لبخندی زدیم
من_خیلی عالیه همه چیز.ممنون
شادی_ببخشید اگر توی زحمت انداختیمتون
ننه لبخندی زد و گفت_این چه حرفیه مادر..خوش اومدید.خوشحالم کردید.بیاید کیف هاتون رو بزارید اینجا توی کمد
رفتیم و کیف هامون رو گذاشتیم توی کمد بزرگ قدیمی که گوشه ی سالن قرار داشت.مانتو و شالمون رو هم در آوردیم و رفتیم نشستیم
ننه واسمون شربت توی قبدون(پارچ مسی که شمالی ها اون رو قبدون مینامند) آورد که به ظاهرش مشخص بود خنک هست و به همراه انگور ریش بابا
کنارمون نشست و گفت_این شربت توت هست.خودم درست کردم.بخورید ببینید چه جوریه!
واسمون توی لیوان ریخت و به هر کدوممون یکی داد.شربت رو مزه مزه کردم.عالی بود..خنکیش تمام وجودمو خنک کرد
قبل از اینکه من حرفی بزنم بچها گفتن که عالیه
بعد از خوردن شربت،ننه چارقد مشکی رنگش رو سرکرد و رو بهمون گفت_شما اینجا بشینید من برم خونه همسایه الان برمیگردم.سرما خورده یکم واسش سوپ بپزم
باشه ای گفتیم و اونم رفت
بهار رو به شادی داشت با تب لتش بازی میکرد گفت_شادی تب لتتو بیار چند تا بازی بفرستم واسه خودم.این چند روز حوصلم سر میره
شادی هم بلند شد و رفت کنارش نشست
بهار واسه اینکه شادی رو از سرجاش بلند کنه گفت_برو گوشیمو بیار تو کیفم
شادی_گمشو.مگه من نوکرتم
بهار_جون من.پاشو.سرم درد میکنه
شادی هم با غرغر بلند شد و رفت.بهار سریع سرشو کرد توی تب لت و شروع کرد به گشتن.برق خاصی توی چشم هاش درخشید
انگار که شماره سعید رو پیدا کرده.سرشو بلندکرد و چشمکی نثارم کرد.عکس العملی نشون ندادم.راستش دلم واسه شادی میسوخت.بهار گاهی اوقات دوست و دشمنی رو نمیشناسه.میخواد که حرف خودش عملی شه.این یکی از ویژگی های بدش بود
شادی هم گوشیشو آورد و واسش بازی فرستاد
romangram.com | @romangram_com