#دلهره_پارت_214

_خرید و فروش ، هر دو هزینه برابر شده ، پس مشکلی نیست
از پشت مانیتورش نگاهی بهم انداخت
_دفعه پیشم همینو میگفتی مرد ِ جوون ، ولی دیدی که ، اگر وساطت ِ دوستان نبود یه جریمه ی سنگین میشدی.
بلند شد و به در خروجی اشاره کرد
_منم الان کار دارم ، بفرمایید بیرون
برگه هارو گرفتم و با عصبانیتی که هنوز تحت کنترلم بود به اتاق برگشتم ، توی اتاق بیست متری ، پنج میز و صندلی بود و پشت هر میز مسئول های مربوط به بخش های مختلف قرار داشتند
کری خونی های قبل دربی و به راه انداخته بودند و سرو صدای بالایی به راه افتاده بود ، بی حوصله پشت میزم نشستم و به صفحه موبایلم نگاهی انداختم ، ساغر پیام داده بود "عاشقتم"
برعکس وقت هایش پیش نه جوابی دادم ، نه لبخندی زدم!
گوشی و انداختم توی کشو و مانیتور رو به روم و روشن کردم.بحث و کری خونی حسابی بالاگرفته بود و سهرابم سر به سر بقیه میذاشت ، بدم نمی اومد یه هدفون بزرگ و درست و حسابی میخریدم تا همچین وقتها ، بذارم روی گوشم و سرو صدای اطرافم و نشنوم.
_نظر تو چیه عطا؟
اصلا نفهمیده بودم بحثشون برای چی هست
_هان؟
سهراب که تکیه داده بود به میزش ، اخم کرد
_مرد حسابی پنج دقیقه اس دارم باهات حرف میزنم
تصنعی لبخند زدم و برگه رو نشونش دادم
_ببخشید ذهنم درگیر ایناست.
بیشتر ازاین نمیتونستم وقت بذارم و توضیح بدم که چقدر اوضاع کاری و روحیم خرابه!
فایل فروش و باز کردم و فونتش و تا میشد درشت کردم ، عدد های هفت رقمی رو از اول باید چک میکردم و چک لیست یک روز بیشتر از 2000 فروش بود!
هر بار هر خطی رو چک میکردم و موس رو پایینتر میاوردم ، پشت سرهم پلک میزدم تا تاری دیدم ، برطرف بشه.
_چایی...
سرایدار لیوان و از سینی بلند میکرد که سر سری گفتم
_نه ممنون
_چرا؟ تازه دم ِ عطا خان ، این چایی و دخترم از شهرستان برام ...
وسط حرفش اومدم
_من وقت ندارم ...شرمنده!
نگاه خیره ام به سکوت وادارش کرد ، معذب ، چشمی گفت و سمت میز سهراب رفت.
وارد کردن عدد ها توی ماشین حساب و چک کردن هزار و یک باره ی هرکدوم اونقدر وقت ازم گرفت که تا چشم روی هم گذاشتم ، ساعت اداری تموم شده بود و به اضافه کاری رسیده بودم.

@romangram_com