#دلهره_پارت_208

واکنش عارف مثل آدم هایی بود که انگار روزی چند بار زیر کتک و آزار قرار میگرفتند.
ساغر نشست کنارم و جاروشو روی پله ها زد
_بیا بشین درست حسابی تعریف کن ببینم چی شده..بدو...
عارف که تازه متوجهی خیسی حیاط شده بود، سعی کرد پاهاشو جایی بذاره که خیس نشه .
_نزنی ها
از دندون قروچه های ساغر متوجه عصبانیتش میشدم.
_نمیزنم بشین.
زیر لب لا اله الا الله گفتم و منتظر توضیح عارف موندم.
دو پله پایینتر به پهلو نشست و پاهاشو تا جایی که میتونست دراز کرد
_حرف یلدا این بود که با این وضعش مراقبت دائم میخواد ، مامان مونس که نمیتونه ، از ساغرم خجالت میکشه ، منم که نمیتونم کارمو ول کنم بمونم پیشش...گفت ببرمش خونه ی مادرش ، منم قبول نکردم.
با صدای آرومی گفتم
_چرا مخالفی؟ فکر بدی نیست...نه به خاطر مامان مولود و ساغر ، به خاطر یلدا خانوم ، خب معلومه که هردختری با مادرش راحتتره
عارف وسط حرفم اومد
_یلدا با مادرش راحت نیست ، مادرش وسواس داره! خواهرش از اون بدتر ، من میدونم یلدا از خجالتشه که میگه ببرمش اونجا ، بعدم تازه برادر ِ من ، تو که میدونی نه من با اون قوم و خویش خوبم نه اونا...بعد جریان توام که کلا لج افتادن!
اشاره ی چشم و ابرویی ِ من دیگه دیر و بی فایده بود!
_جریان عطا؟ کدوم جریانش؟
عارف که تازه متوجه گندی که زده بود ، شد ، خواست جمعش کنه
_هیچی..یکی از اقوام کار میخواست ، به عطا گفتن تو براش جور کن عطام قبول نکرد.
ساغر که تیز تر از این حرف ها بود ، خیره شد بهم و منم سعی کردم بحث و عوض کنم
_میخوای برای یلدا خانوم پرستار بگیریم؟؟
_پرستار؟ ...میدونی ساعتی چنده؟ پولم کجا بود!
سنگینی نگاه ساغر از روم برداشته شد و نفس راحتی کشیدم.
_تو پولم نداری اخلاقم نداری ! حداقل یکم به این زن محبت کن ، آدم حامله میشه از ریخت و قیافه میفته ، این بنده خداهم که همش حالش بده ،
نیم نگاهی به من انداخت و در حالی که چادرشو جلو میکشید خم شد سمت ِ عارف و دم گوشش چیزی گفت که عارف خندید
_خاله ریزه ، ما اینقدر سنم داریم که یاسمن توش گمه ، بگم دوست دارم حالش خوب میشه؟
عارف نمیدونست که یه دوست دارم ساده چه دردهایی رو که دوا نمیکنه!
ساغر کف دست هاشو به نشونه ی ارادت به سمت عارف تکون داد و گفت

@romangram_com