#دلهره_پارت_207
دست هامو دور کمرش بردم و نفس کلافه ای کشیدم
_اوهوم...
آرزو میکردم که سوال آخرش باشه...که بود!!...سکوتش که طولانی شد ، بغلش کردم و برش گردوندم روی کاناپه ی بزرگ خونه ، ما هنوز تا شام ، بیست دقیقه وقت داشتیم!!
***********
پنجشنبه رو از صبح با ساغر به خونه ی مامان مولود رفتیم ، یلدا خانوم رنگ و روی خوبی نداشت و ساغر از بدو ورودمون ، گز کرده بود یه گوشه و با ناراحتی به یلدا که خواب و بیدار بود نگاه میکرد.
صدای قرآن خوندن مامان مولود و میشنیدم ، پشت در اتاقش چند لحظه ای ایستادم و چشمامو بستم ، اللهم اشف ِ کُل مریض...
لرزش صداش ، قلبم و به درد آورد ، باید باهاش حرف میزدم ولی چشمم به عارف که افتاد ، دستم روی دستگیره بی حرکت موند.
عارف روی راه پله های ورودی خونه نشسته بود و سرشو لا به لای دست هاش گرفته بود ، فاصله گرفتم از در اتاق ، وارد پذیرایی که شدم ، دیدم ساغر دستشو روی پیشونی ِ یلدا گذاشته و داره زیر لب دعایی میخونه ، چشمش که بهم افتاد ، ب*و*سه ای فرستاد و با لبخند به سمت ِ عارف رفتم.
اونقدر توی فکر و خیال خودش بود که اصلا متوجه حضورم نشد ، کنارش روی پله ها نشستم و به خاطر بلندتر بودن ِ قدم ، پاهام و روی یه پله پایینتر از عارف گذاشتم.
دست هاشو پایین آورد و لبخند کوتاهی زد
نور توی صورتش افتاده بود و چشم هاشو نصفه و نیمه ، به زور باز نگه داشته بود
_چه خبر ؟
"هیچی" آرومی گفت و کف دست هاشو بهم چسبوند ، زل زد به کف حیاط...
_اگر دکترش گفته بود که بارداری برای یلدا ضرر داره ، این اتفاق نمیفتاد!
_حالا هم چیزی نشده که ، نزدیک چهارماهش شده، چشم روی هم بذارید نه ماه اومده و رفته ،
آرنج دست هاشو سرزانوهاش گذاشت و با انگشت هاش حسابی موهاشو بهم ریخت
_هیچیمون سرجاش نیست.اومدیم یه بار از روی دوش تو برداریم ، شدیم سربار مامان مولود و ساغر و تو...!
دستمو روی شونه اش گذاشتم و حرکت تند دست هاش که چنگ به موهاش مینداخت متوقف شد
_هیچ خوشحالی برای مامان مولود بالاتر از این نیست که تو پدر بشی.برای ماهم همینطور...ساغر به اصرار من اینجا نمیاد ، باور کن که یکی دوبارم ازش خواستم کمتر بیاد و بره ولی خودش راضی نمیشه.
کف دست هاشو روی صورتش گذاشت و نفسشو بیرون فرستاد
_دیشب با یلدا بحثم شد...نباید داد میزدم سرش!!
با اخم ، نگاهمو ازش گرفتم و به آسمون خیره شدم
_واقعا درک ِ حال و روز ِ یلدا خانوم اینقدر برات سخته؟ که توی این شرایط باهاش بحثم میکنی؟
با صدای پر حرص و شمرده شمرده ی ساغر ، عارف به هول از روی پله ها بلند شد و پا برهنه وسط حیاط ایستاد.
هم خنده ام گرفته بود هم از حرف عارف عصبانی بودم.
ساغر در خونه رو بست و انگشت اشاره اش و روی دهنش گذاشت
_صدات دربیاد با همین جارو بلایی سرت میارم عارف...بلایی سرت میارم که...
@romangram_com