#دلهره_پارت_200

_خدا بکشه منو از دست تو راحت بشم.
چند بار تلاش کردم تا دستشو بگیرم ولی مهلت نمیداد
_خدا نکنه ، تو نباشی که عطا دق میکنه
بالاخره تونستم دست هاشو بگیرم و بکشونمش سمت ِ خودم ، بغلش کردم و دست هام و محکم دورش نگه داشتم
_دلت میاد خلوت ِ دو نفره امون و با بچه از بین ببری؟؟ بچه بیاد دیگه من و تو نمیتونیم خلوت کنیم
سرش روی سینه ام بود که نالید
_یعنی تو کلا با بچه مخالفی؟
با خنده به سقف اتاق نگاه کردم
_نه عزیزم.فعلا توی این مقطع امید دارم که با این حرف ها تورو از تصمیمت منصرف کنم.فقط همین!
کم کم که انرژیش ته کشید و دست از کتک زدنم برداشت دست هام و از دو طرفش باز کردم.
_بریم شام بخوریم؟ گشنمه
حرفی نزد و با خودم بلندش کردم.یه دستم و زیر زانوهاش بردم و دست دیگه ام و زیر سرش و بلندش کردم.سعی میکرد با سنگین کردن ِ خودش ، منو به اعتراض وادار کنه ، ولی خیال کرده بود!
نشوندمش روی صندلی و موهای بهم ریخته اش که یا پیچ خورده بود و یا نامنظم روی شونه هاش ریخته بود و کنار زدم.
سر شام اصلا باهام حرف نزد ، یه سکوت آزار دهنده ای که فقط خودم میتونستم درکش کنم...به هر دری زدم تا به حرفش بیارم بی فایده بود.
یه وقتایی با خودم فکر میکردم که بهتره با مهتا خانوم صحبت کنم تا اون راهنماییش کنه و از این تصمیم منصرفش کنه ولی از یه طرفم دلم میخواست مشکلات زندگیم و خودم حل کنم و در موراد خاصی که از دیگرون کمک بگیرم.
صبح زودتر از من بیدار شده بود ، صبحونه ی مفصلی آماده کرده بود و نهارم و توی ظرف ریخته بود تا با خودم ببرم شرکت...
به جز جواب سلامم حرف دیگه ای بینمون ردو بدل نشد.
وقتی جوراب هامو میپوشیدم توی اتاق اومد ، دیدم که داره لباس هاشو عوض میکنه
_کجا خانوم؟
_برم خونه ی مامان مولود
ترجیح میدادم که این روزها کمتر بره اون سمت...به خاطر رفتارهایی که این جند وقت با یلدا خانوم میشد ، بهونه های ساغر هم برای دعوا بیشتر میشد
_خسته نکن خودتو ساغر جان
_خسته نمیشم! نمیخوای منو ببری با تاکسی برم.
دست هامو به نشونه ی تسلیم بالا آوردم
_چشم...بریم تورم میرسونم.
*****
سر صبح ، سهراب با تاخیر اومد شرکت ، فقط بهم سلام کردیم و مشغول کار شدیم ، اونقدر کار سرمون ریخته بود که به جز وقت ِ نهار و نماز فرصت دیگه ای برای حرف زدن پیدا نکردیم.

@romangram_com