#دلهره_پارت_193
_منکه کاری نکردم خانوم ،
با حرص شال و انداختم روی پاش و بافتنی هارو از روی زمین برداشتم
_کاری نکردی ...فقط یه طوری عربده زدی گوشت تنم آب شد ! خودتو واسه یه هفته رو مبل خوابیدن آماده کن!!
دست گذاشتم روی نقطه ضعفش ، چشم هاشو گرد کرد و با سر به حضور مامان مولود اشاره کرد.
_واسه من چشماتو گرد میکنی؟
صدای ریز خندیدن های مامان مولود و میشنیدم
_پسر جان ، اشتباه کردی باید تقاصشم پس بدی ...هر شرطی داره قبول کن تا ببخشتت
آخ قربون دهنت مامان مولود ، یه ماچ آبدار بهت بدهکار میمونم.
عطا خندید و میوه های پوست کنده شده رو جلوی مامان مولود گرفت
_امر امر ِ شماست
یه دونه سیب برداشت و رو به عطا گفت
_امر امرِ خانوم ِ خونست.من جای تو بودم به حرفش گوش میدادم
عطا به ناچار سری تکون داد و چشمی گفت .سر میز شام یه کلام باهاش حرف نزدم ، حتی وقتی مخاطب قرارم میداد بهش توجهی نشون نمیدادم .اما کلی با مامان مولود حرف نگفته داشتم ...شب عطارو از اتاق بیرون کردم و به جاش با مامان مولود روی تخـ ـت خوابیدیم.
خیلی چشمام گرم نشده بود که صدای پیامک گوشیم بلند شد ، برای اینکه مامان مولود و بیدار نکنه خیلی زود بازش کردم
_بابت امشب معذرت میخوام ، شرمندگیش موند برای من ...جبران میکنم
براش نوشتم
_وقتی جبران میشه که شرطم و قبول کنی ،
یکم طول کشید ،به خاطر اینکه وسط اس ام اس های عاشقونه امون پاشد رفت دستشویی و صدای درو شنیدم!
_تا سال دیگه ما نمیتونیم بچه دار شیم!
همه ی انرژی و ذوقی که بابت به کرسی نشوندن حرفم داشتم یهو و یکجا فروکش کرد ، عطا راضی نمیشد...
*
صبح از حرصم که بعد نماز خوابیدم و عطا مجبور شد تنهایی صبحونه بخوره .بعد از ظهر با مامان مولود راهی خونه اش شدیم .تو راه چند تا خریدم انجام دادم .تصمیم گرفتم چند مدل غذا درست کنم و بذارم تو فریزر تا روزهایی که وقت نمیکنند همون و داغ کنه و بخورند.
یلدا خواب بود و عارف هنوز خونه نیومده بود ، بشقاب های شام دیشبشون و نشستم ، حیاط و جارو زدم و شستم .
منتظر عارف تا ساعت 5 موندم،
_به خاله ریزه ،
دست هامو بغـ ـل کردم و با اخم نگاهش کردم.
_یلدا چجوری تو رو تحمل میکنه؟ این همون لباسی نیست که دیروز تنت بود؟!
@romangram_com