#دلهره_پارت_192

اونقدر تو فکرم که متوجه نمیشم عطا به بسته ی کادو پیچ شده رو جلوی مامان مولود گرفته و هنوز یکی بی صاحب تو دستش مونده.با سرعت به کارم ادامه میدم که مامان مولود کادو رو از دست عطا میگیره و پیـ ـشونیش و میبـ ـوسه
_راضی به زحمت نبودم مادر ، امروز تو و عروسم شرمنده ام کردین.کی بشه جبران کنم.
منتظرم تا صاحب بسته ی بعدی رو ببینم.ای وای خودمم که
_اینم مال خانوم خوشگل خودم.
با اینکه دل تو دلم نیست تا از محتویات توی بسته باخبر بشم ولی خودم بی ذوق نشون میدم
_دستم بنده ، بذار رو میز
گوشه ی لب مامان مولود که میخنده خایلم راحت میشه از برخورد خودم با پسرش ناراحت نشده ، آخه فکر کردم حالا بعد چند وقت اومده خونمون ناراحتش نکنم.ولی به گمونم مامان مولودم تو گروه خودمه!
عطابا لبخند کنارم میشینه و کادو رو باز میکنه ، زل زدم به کاغذ کادو و دل تو دلم نیست ، با دیدن روسری زرشکی طلایی که مطمئن بودم خیلی گرونه یه جیغ کوتاه میکشم و بافتنی و وسط زمین و هوا رها میکنم.
_وای عطا ، این همونه که چند وقت پیش چشمم دنبالش بود.
اونقدر محو روسری و ذوق داشتنش میشم که صورت عطا رو آبدار و محکم ماچ میکنم
_عاشقتم مرد من
اما همینکه صورت متعجب عطا و قرمزی گونه اشو میبینم یاد موقعیتی میفتم که چند لحظه پیش داشتم! اول اینکه مامان مولود اینجا نشسته بود و من اینطوری عطارو ماچ کردم ، دوم اینکه من قرار بود واسه این مرد شرط و شروط بذارم واسه آشتی کردن نه اینکه بپرم بغـ ـلش و ...
صدای خنده های مامان مولود که بلند میشه با خجالت سرم و پایین میندازم.
_ای دختر جان ، توام دله قهر کردن نداری ، وقتی عاشقی که نمیتونی مردتو تنها بذاری.
گل به خودی زدی ساغر ، ای بترکی تو که زود خودت و لو دادی....سرم و بلند نمیکنم ولی زیر چشمی عطارو میبینم که بهم خیره شده و داره با لبخند نگاهم میکنه.
_ببخشید
...:
مامان مولود ، یه لحظه یادم رفت شما اینجایی..اینقدر ماشالا خونه ی این پسرت میری میای دیگه آدم جلوتون احساس غریبگی نمیکنه!!
الکی گفتم ، یعنی یه جوری نرم تیکه رو انداختم که از بس به ما سر نمیزنی الانم که هستی فکر میکنم نیستی!
ممان مولود زرنگ تر از این حرفا بود .دستشو روی پام گذاشت و با محبت ذاتیش گفت
_حق داری مادر ، از شما دوتا خیالم راحته واسه همین بهتون کمتر سر میزنم ، ولی عارف یه سر داره و هزار سودا ، فکر نمیکنه که دکتر به یلدا استراحت مطلق داده یعنی چی ، یلدا هم کم بچگی نمیکنه مادر ، رژیم غذاییشو که رعایت نمیکنه ، قرص هاشم تا من یادش نندازم نمیخوره ، باور کن عطا بچم اگه تو رو نداشت که من تا الان دق کرده بودم از دلشوره ...
عطا "خدا نکنه " ای گفت و مامان مولود ادامه داد...
_امروز دیدی عارف و؟ بچمه ها ...نمیخوام غیبتش کنم ، تو روشم هر روز میگم .خونه رو مرتب نمیکنه اتاق خودش و یلدا اگه من دست بهش نزنم میشه بازار شام ، شام و نهارم که اگه یلدا درست نکنه پا نمیشه دوتا تخم مرغ بندازه ، دلم ور نمیداره مادر ، خودم هر روز یه غذایی درست میکنم .میگم بچه ام میره سرکار قوت داشته باشه ،
امروز که تو اومدی ، زحمت این یه هفته دست به خونه نزدن افتادن گردن تو ، ولی اگه تو دست به کار نمیشدی باید خودم خونه رو مرتب میکردم .مردم از خجالت وقتی دیدم داری لباس های عارف و اتو میکنی.با اینکه وضع یلدارو میبینه ولی سرش غر میزنه چرا لباس هامو اتو نمیکنی.منم که مادر بلد نیستم .چند بار دستمو سوزوندم.
نگاهم رفت پی دست های چروکش...کرم آلفا داشتم! یادم باشه آخر شب به دستاش بزنم.
_من هرکاری کردم وظیفم بود ، از فردا میام خونه اتون عارف حریف من نمیشه ، دوبار که گنده بارش کنم پامیشه کمک میکنه .فقط شما اون میون حرفی نزن خواهشا.بذار من از پس عارف بربیام.ساغر نیستم اگه مجبورش نکنم هر روز خونه رو آب و جارو کنه.ناراحت نشیا ولی بچه هاتو خوب تربیت نکردی. ..همین عطا ...یه نمونه اش
خواستم یه مثال بعنوان بی تربیتی و بی نزاکتی عطا بزنم ولی هیچی به ذهنم نرسید...

@romangram_com