#دلهره_پارت_175
_عطا!!
تا خواستم جلوی خنده ام و بگیرم و جدی جوابش و بدم سرشو از لای در حموم بیرون آورد .
_بذار بیام بیرون ، به خدمتت میرسم پرو
لبخندم و جمع کردم و نگاهم ازش گرفتم.
_گشنمه ، تو هنوز برنجم نذاشتی؟
حتم داشتم از شدت عصبانیت داره پوست لبشو میکنه یا ناخن هاشو به در فشار میده.
_امروز شام نداریم برو خونه مامان جونت غذا بخور
نیمه ی بیشتر بدنش از در بیرون اومده بود ، اگه بیشتر نگاهش میکردم وسوسه میشدم.کنترل تلوزیون و دست گرفتم و دگمه ی خاموش و زدم
_باشه.
نیم خیز شدم اما قبل از اینکه کامل از روی مبل بلند بشم جیغ بنفشی کشید
_برو ببین چه بلایی سرت میارم
دیگه نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم.روی مبل نشستم و با خنده گفتم
_خانومم چرا اینقدر عصبانیه؟
انگار که خودش هم منتظر همین عکس العمل بود.لبخند زد و گفت
_هوا خیلی گرمه.
لبخندش داشت شیطنت آمیز میشد و وسوسه انگیز که زنگ تلفن خورد.با همون سر و شکل بدون لباس پرید سمت تلفن ، بعد از اینکه شماره رو دید گوشی و پرت کرد سمتم و رو هوا گرفتم
_فکر کردم مهتاست ولی سهرابِ
قبل از اینکه گوشی و جواب بدم با دست به وضعیتش اشاره کردم و گفتم
_خانوم مملکت اسلامیِ ها.
زبونش و کامل بیرون آورد و گفت
_میدونم برادر ولی چهاردیواری اختیاری.
گفت و رفت سمت حموم ، تلفن و جواب دادم.
_جانم سهراب؟
_میبینم که نیشت بازه!
بیشتر خندیدم و ادامه داد
_گفتم این خواهرم تو رو چیز خور میکنه ، زیر و رو شدی. دیگه تو شرکت خجالت میکشم تو رو بعنوان دامادمون معرفی کنم.
_این خجالت و من باید بکشم که تو برادر زنمی.همه فکر میکنن همسر منم مثل برادرش فاقد اخلاقه.نمیدونند خواهرش ...
@romangram_com