#دلهره_پارت_174
به محض وارد شدن کیسه هارو روی کابینت گذاشتم و از تلفن خونه شماره اش و گرفتم ، "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد"
با نگرانی به ساعت روی میز نگاه کردم ، همیشه قبل از اومدن ِ من می اومد خونه.حالا هرجا که قرار بود بره ، ولی اینبار با اینکه نیم ساعت دیرم اومدم هنوز خونه نیست!
روی مبل که نشستم شماره ی خونه ی مامان مولود و گرفتم ، یلدا گوشی و برداشت و سراغ ساغر و گرفت.بعد از تماسم با یلدا شماره ی سهراب و گرفتم ،
_از مامان مونس میپرسی صبح بهش زنگ زده یا نه؟
_ای بابا ، عطا خداروشکر کن خونه نیست .هرجا باشه میاد
سهراب بی خیال تر از این حرفا بود .
_همیشه قبل از من خودش و میرسوند خونه!
بلند شروع کرد به خندیدن
_مسخره ، پاشو برو یه دوش بگیر بشین جلوی تلوزیون فیلم ببین اونم دیگه پیداش میشه ، خیالت راحت خواهر من بادجون ِ بمِ.
یه نگاهم به آیفون خونه بود و یه نگاهم به ساعت روی میز ،
_میرم تا پارک نزدیک خونه شاید اونجا باشه.فعلا
سهراب سرخوشانه خندید اما قبل از اینکه تلفن و قطع کنم گفت
_به مهتا زنگ بزن.لابد پیش اونه.
فکر خوبی بود ، بدون اینکه دیگه حرفی با سهراب بزنم تلفن و قطع کردم و شماره مهتا خانوم و گرفتم .چند تا بوق خورد تا جواب داد ، وقتی گفت ساغر نیم ساعت پیش اومده سمت خونه و تا یک ربع یا بیست دقیقه ی دیگه میرسه خوشحال شدم.
خیلی سریع یه دوش کوتاه گرفتم و لباس هام و عوض کردم. میوه رو که خیس کردم و یه پارچ شربت آبلیمو درست کردم.
از ظهر یه لیوان و یه بشقاب کثیف توی سینک بود که اونارم آب کشیدم.
تدارک شام هم دیده بود ، خورشت بامیه اش تقریبا جا افتاده بود و مزه ی خوبی میداد ، فقط کمی بهش نمک اضافه کردم.
صدای چرخوندن کلید و شنیدم ، نزدیک در که شدم دستم و دراز کردم و قبل از ساغر درو باز کردم.
_سلام
با صورت سرخ شده و چشم های ناراحت جواب داد
_کی اومدی؟
گره ی روسریشو باز کرد و از کنارم رد شد ، یه راست تا حموم رفت و پشت سرش در و بست
_کی اومدی عطا؟
جوابشو ندادم و روی مبل نشستم.باید حس عذاب وجدانش و تحریک میکردم.دخترِ بدی شده!
_عطا نمیشنوی؟
کنترل تلوزیون برداشت و روشن کردم.صدای تلوزیون و بالا بردم تا صدای غر غر کردن هاش به گوشم نرسه.
ولی اینبار جیغ زد و گفت
@romangram_com