#دلهره_پارت_161
نمیدونم چی بگم ولی ممکنه خستگی عطا واسه آشپزیم باشه...حالا مگه آشپزی چقدر وقتشو میگیره؟آشپزی کردن اصلا کاری نداره...میتونه صبح ها که زود پا میشه به جای اینکه نماز های مختلف و بخونه یکم به فکر خانومش باشه و شام شبشون و از صبح بار بذاره...والا
دستمال پارچه ای و کمی نمدار کردم و در حین آهنگ گوش دادن گردگیری مختصری انجام دادم.اخرین بار دو روز پیش بود که با عطا خونه رو جارو و گردگیری کردیم...
ظرف میوه رو برداشتم و از هرکدوم میوه هایی که داشتیم توی ظرف چیدم.به لطف رفت و آمد این مدت خونمون از شیرینی خالی نمیشد.یه بشقاب هم شیرینی چیدم و روی میز پذیرایی گذاشتم...
دیگه وقتش بود که لباس خوابم و عوض کنم...با اینکه قرار نبود عطا بیاد خونه ولی جلوی مهتام نمیتونستم با این لباس بگردم.جاش یه تاپ و شلوار صورتی سفید تنم کردم و موهامو از فرق کاملا باز کردم...وقتی دو قسمتشون کردم از پشت سرم موهامو گره زدم و دوباره کشیدم...باقی مونده ی موهامو که با سنجاق محکم کردم...
حاضر و آماده بودم...مثل همیشه و هر روز به مادرشوهر عزیزم زنگ زدم و بعد کلی دلبری و قربون صدقه رفتن بهش گفتم که مهمون دارم و نمیتونم نهار پیشش باشم...سعی میکردم به دستور عطا روزایی که یلدا بیرون میرفت من کنار مامان مولود باشم.تعارفم زدم تا خودش بیاد پیشم که قبول نکرد ...
مهتا دیرتر از یک ساعتی که گفته بود رسید...چند دقیقه ی اول و که به خنده و شوخی و شیطنت های من سپری کردیم.
با دقت و وسواس تمام همه جای خونه رو نگاه کرد...به چیدمانم ایراد خاصی نگرفت و تحسیـ ـنم کرد...کمد لباس هامو که نگاه میکرد به چندتاییش ایراد گرفت و گفت بهتره حالا که اختلاف سنیم با عطا بالاست برای مهمونی رفتن دست از این مانتوهای ساده بکشم و کمی زنونه انتخاب کنم.
از عطا پرسید و رفتار خانوادش...جز تعریف و تمجید و موردی که خودم ازش شاکی بودم چیز خاصی نگفتم...
_میوه بخور
_چاق شدی ساغر!
بعضی وقتا نگاه کردنش با سهراب مو نمیزد...اصلا تو فامیل این دوتا کپِ هم بودند...
_آخه این چند وقت همش خونه ی فک و فامیل عطا یا فامیلای خودمون مهمونی میرفتیم اونجا نمیشد که غذا نخورد
_منکه نگفتم نخور...بخور ولی کم...قد و قواره ی شوهرت اصلا به تو نمیاد...فیل و فنجونیدا
قیافه ی دلخوری به خودم گرفتم
_مهم اینه که عطا منو دوست داره
_لب و لوچه واسه من آویزون نکن بچه...باید به خودت بیشتر برسی...فقط لباس عوض کردن و آرایش کردن که ملاک نیست..تو خونه ورزش کن...دراز نشست بزن اون دو تیکه شیکمت جمع بشه..
سریع نفسم و حبس کردم و شکمم و به داخل کشیدم...نگاه دقیق مهتا درست مثل سهراب بود.این دونفر توانایی ِ عجیبی برای خوندن ذهن من داشتند...
_حالا عطا کی میاد؟
_امروز دوشنبه است...دیر میاد...تازه شامم باید خودم بذارم
میرغضبانه نگاهم کرد ...خیلی زود خودم و جمع و جور کردم
_هرشب شام خودم میذارم
_آره جون عمت!
نیشم تا بناگوشم باز شد
_به مامان خودت داری فحش میدیا
لبخند زد و فنجون چایی و نزدیک لبش آورد
_میدونم
نخودی خندیدم و یه نخودچی توی دهنم گذاشتم...بعد از حرف زدن راجع به لباس و کیف و کفش بحث به خوده مهتا رسید...بهم گفت این مدت تنها زندگی میکرده...از سختی های تنهایی گفت...از بی وفایی برادر من...بهم گفت که خیلی خوشبختم!...چون میتونم همونطور که دوست دارم زندگی کنم...چون عطا دوسم داره و خوشحالیه من براش مهمه...حتی بهم گفت که قدر مادرشوهرمو بیشتر بدونم.
@romangram_com