#دلهره_پارت_159
بعد از خوردن معجون خوشمزه ای که عطا زحمتش و کشید نوبت به املت رسید
گوجه فرنگی هارو با دقت کامل خرد کردم ...عطا سفیده و زرده ی تخم مرغ و با حوصله باهم مخلوط کرد...پنیر پیتزا رو که هنوز یه خرده سفت بود رنده کردم ..عطا پای گاز واستاد و ازم خواست چند تیکه نون توی ماکرو بذارم.
براش شعر میخوندم و اون هر از گاهی دست مشت شده اش و به عنوان میکروفن جلوی دهنم میگرفت.تیکه هایی از شعرو که یادم میرفت خودش میخوند و وقتی من ادامه رو میخوندم ساکت میشد و با لبخند عجیب غریبی نگاهم میکرد..
عطا یه دونه کار میکرد دوبار لپمو ماچ میکرد...از بس خندیده بودم و هربار لپ هامو ماچ کرده بود دچار عارضه ی لپی شده بودم .
_چرا ریز ریز لقمه میگیری؟
_لپ هام درد میکنه...
برام یه لقمه بزرگتر گرفت ...
_پاشدم برای نماز بیدارت کنم رنگ و روت خیلی بد بود..
چشم هامو گرد کردم و شکلکی درآوردم
_الان رنگم و دوست داری؟؟
نخودی خندید...لقمه ای تو دهنش گذاشت و با شیطنت بامزه ای گفت
_من همه چیِ تو رو دوست دارم
من نمیدونم تو این دید و بازدید بعد عروسی مردم چرا به همون دو چشم خودشون بسنده نمیکنند و برای دیدن دو تا چشم دیگه ایم قرض میگیرن؟
با اینکه از خیلی از فامیلای خودمون خوشم نمی اومد اما برای گرفتن کادو ام شده به خونشون رفتم.اما زهی خیال باطل...جز پتو و روبالشی و ساعت و اتو کادوی خاصی نصیبم نشد.
کادو هارو همونجا تو ماشین باز میکرد و به وقت دیدنش هزار جور بد و بیراه بار فامیل محترم میکردم.عطا میگفت بنده خداها شاید دست و بالشون و تنگه نمیتونستن کادوی بهتری بدن...میگفت برای همینم خداروشکر کن...خودتم استفاده نکنی میتونی نگه داری بعدا به کسی هدیه بدی.
ولی من اینجور حرفا تو کتم نمیرفت...خانواده ی مامانم وضع مالی خوبی داشتند...چطور برای سامان سکه و پول هدیه دادن به من که رسید و شدم دختر نوبت رسید به پتو و اتو؟!
تمام غرغر هامو سر مامانم زدم.ولی فایده ای نداشت...مخصوصا روزهایی که با عطا به دیدن مامان مونس میرفتیم.خانوم یه جوری پسرم پسرم به عطا میبست که منم جای سامان بودم از حسادت رگ گردنی میشدم.
شانش بزرگی که پیدا کرده بودم افزایش روز از افزون علاقه ی پدر و مادرم به عطا بود...جدا از این که عطا خودش هم خیلی دوست داشتنی و ماهه اما چون تو رفتار کردن همیشه یکم خشک به نظر میاد فکر نمیکردم اینقدر به دل پدر و مادرم بشینه.
بعد دو ماه و نیم دیگه خبری از مهمونی رفتنامون نبود...یعنی هرجایی رو که باید میرفتیم یا دعوت شده بودیم و با خانواده ها رفته بودیم.هر هفته پنجشنبه ها خونه ی مامان مولود میرفتیم و بعضی شبهام وقتی صحبت کردن من و یلدا طولانی میشد یه بالش میذاشتم زیر سر عطا و به عارف میسپردم تا برادر کوچیکترشو بخوابونه...
یه وقتایی از دست عطا شاکی میشم...وقتایی که به یه چی پیله میکنه...خوب من برعکس عطا که از جمع دوره...من عاشق مهمونی رفتن با آدم هاییم که کنارشون شادم و خوشحال...یلدا برام تو همون دسته آدم هاست...
همیشه ظهر پنجشنبه ها قبل اینکه از خونه راه بیفتیم دم گوشم هی میگه شب برمیگردیما ساغر...منکه میدونستم منظورش از برگشتن و خونه موندن جبران یه هفته صبح تا شب سرکار بودن و خسته بودنشه بعضی وقت ها اون روی لج کردم میفتاد رو داریه و شب به لطف مامان مولود خونش میموندیم و عطا رو ناکام میذاشتم
به هرحال خودم از خودم یاد گرفتم که تو زندگی همیشه نباید بذارم حرف حرف مردم باشه...یه وقتایی نظر منم مهمه...مخصوصا تو زمینه هایی که به خودم مربوط میشه...در طول هفته من بال بال میزنم عطا یا خوابش میاد یا کار داره یا خستس...خب پنجشنبه ها منم حق داشتم به تفریح برسم...
البته این روی من از سر بدجنسـ ـی خودنمایی میکنه...وگرنه منکه خودم و بهتر از هر کسی میشناسم...میل من به عطا اصلا کم نیست...ولی یه روزایی میفتم رو دوره اذیت کردنش ...خیلی مزه میده...
لباس های روی بند و یکی یکی برمیدارم و روی تخـ ـت میندازم.با شنیدن زنگ تلفن در بالکن سه متریمون و بستم و به سمت میز تلفن رفتم.
شماره نا آشنا بود اما جواب دادم.با شنیدن صدای مهتا گل از گلم شکفت
_سلام قربونت برم...کجایی تو؟
صدای پر خنده اش توی گوشم پیچید
@romangram_com