#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_95

شب خوب و یادماندنی بود خوشحال بودم که خانواده ی حامی من رو دوست دارن ...

بعد از رفتن مهمونا به اتاق رفتم ،دست و صورتمو کرم زدم روی تخت دراز کشیدم حامی وارد اتاق شد گفت : دستت دردنکنه کلی تو دل مامان و بابا جا باز كردى خیلی خوشحال و راضی بودن

- کاری نکردم پدر و مادر تو مثل پدر و مادر خودم هستن

حامی اومد و روی تخت دراز کشید

به پهلو رو به حامی شدم گفتم : فردا بعد از شرکت برم یه سر خونه مامان اینا

- اونجا که کسی نیست ؟

منظورش و فهمیدم وگفتم : نه نیست

سری تکون داد گفت : باشه با ماشین شرکت برو به راننده میگم ببرتت

با خیال راحت خوابیدم



صبح وقتی خواستم برم شرکت قبلش سوغاتى های مامان اینا رو برداشتم تا بهشون بدم .

توی شرکت بعد از احوالپرسی با کارمندا به اتاق خودم رفتم و مشغول کار شدم

تایم کاری تموم شده بود که حامی پیام داد ماشین شرکت پایين منتظرمه

سوار ماشین شدم ادرس خونه آقاجون و دادم وقتی پیاده شدم قرار شد خبر بدم كه به دنبالم بياد ،زنگ در و زدم

وقتی مامان گفت : کیه و فهمید منم کلی خوشحالى و ذوق درب حياط را باز كرد

romangram.com | @romangram_com