#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_94


رفتم اشپزخونه و یه نگاه به غذاها کردم صدای ایفون بلند شد یکم استرس گرفتم از اشپزخونه بیرون رفتم که حامی هم با یه ست ادیداس تو خونه ای از اتاق بیرون اومد به سمت ایفون رفت و در و باز کرد هر دو کنار در وردی سالن منتظر اومدن مهمونا شدیم

اول پدر جون با اون چهره ی نورانی و زيباش وارد شد بعد مادرجون با اون صورت مهربونش ، هر دوتاشون رو بوسیديم و آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری در کنارهم برامون خواستند

حسام با شوخ طبعی ذاتیش سلام داد وگفت :چه عجب ما به خونه شما دعوت شديم

ترانه به پاش کوبید گفت : برو اونور ببینم

نیششو باز کرد وگفت : سلام زنداداش گلم سوغاتیای من کو

حامی نوک دماغ ترانه رو کشیدوگفت: بذار اول برسی وروجک بعدش سراغ سوغاتیاتو بگیر ...

شوهر ترمه که مردی با شخصیت و آرومی بود سلام داد به داخل رفت و در اخرترمه بود، اول خوب حامی رو در آغوش گرفت و چلوند و بعد به طرف من اومد

خواست فقط به یه دست دادن خالی اکتفاه کنه ،که پیش قدم شدم و گونه اش رو با لبخندى بوسیدم

گفتم :خیلی خوش اومدی ترمه جون دلم برات تنگ شده بود عزيزم

از برخورد گرم و صمیمی من كمى با تعجب نگاهی بهم انداخت ،اما چیزی نگفت فقط یه گوشه ی لبش کج شد گفت : منم عزیزم

بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم

رفتم سمت اتاق و سوغاتیای که براشون از کیش اورده بودم و برداشتم و دوباره پیش بقیه اومدم اول مال پدر جون و مادرجون و دادم که کلی استقبال کردن بعد برای ترانه و حسام و دادم و در اخر مال ترمه رو دادم گفتم : ببخش عزيزم ،ناقابله

همگى با دیدن سوغاتیا خوشحال شدند

" مامانجون همیشه میگفت با بدی دل کسی رو نمی تونی به دست بیاری باید خوبی کنی تا شرمنده ی محبتت بشوند و بفهمندكه توام می تونی بد باشی ولی خودت نمی خوای "


romangram.com | @romangram_com