#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_85
چند روز دیگه این سال هم تموم می شد و سال جدید شروع اما انگار عقربه های زندگی من گیر کرده بود
وقتی خورشید کاملأ غروب کرد قطره اشکی از چشمم چکید که همون لحظه شهباز اومد طرف ما و متأسفانه دید
از روی تعجب ابروهاش بالا رفت
سریع گونه ی خیسمو پاک کردم
شهباز گفت : چطوره بریم پارک دلفین ها حامی بی حوصله سری تکون داد گفت : شما برین من و سوگند فردا میریم
شهباز شونه ی بالا انداخت گفت : باشه خوش بگذره پس ما رفتیم
بچه ها از ما جدا شدن و رفتن
حامی از جاش بلند انگار از چیزی ناراحت و کلافه بود ...
انگشتای بلند و مردونه اش رو قفل انگشتام کرد گفت : تا هتل پیاده بریم
سری تکون دادم زبونم نمی چرخید تا حرفی بزنم دوست داشتم توی سکوت کنار هم قدم برداریم
داشتیم میرفتیم که یه دوچرخه از کنارمون با سرعت رد شد
یهو حامی دستشو دور کمرم حلقه کرد من و کشید توی بغلش
دوچرخه سوار فقط دستی به معنی ببخشید تکون دادو رفت
- حالت خوبه
سرمو بلند کردم خیره نگاه جدی و مردونه اش شدم زمزمه کردم خوبم
romangram.com | @romangram_com