#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_84


حامی جدی کفت : ساکت باش شهباز

نگاه جدی بهش انداختم همینم مونده این مردک به زندگی خصوصی ما دخالت کنه .... اما پررو تر از این حرفا بود

همه با هم به سمت دریا حرکت کردیم

من کنار حامی راه میرفتم

شهباز اومد با ما هم قدم شد .

بهش اصلا محل ندادم

اونم با حامی شروع به صحبت کرد

و گاهی از منم سوال یا نظر می خواست که با جواب های کوتاه بهش می فهموندم ساکت بابا ...

اخر کلافه شد گفت : حامی این زن تو همیشه همینقدر کم حرفه یا من و دیده کم حرف شده ؟

حامی با جدیت گفت : سوگند همیشه آرومه ربطی به بود و نبود تو نداره

به دریا رسیدیم و روی یه سنگ بزرگ رو به دریا کنار حامی نشستم نگاهی به کشتی غول پیکر یونانی که وسط آب به گل نشسته بود کردم ... چندین سال بود که این کشتی اینجا قرار داشت و سالی چقدر توریست از این کشتی دیدن میکردن . خورشید وسط دریا رسیده بود و رنگ سرخش نصف آب دریا رو احاطه کرده بود و باعث شده بود رنگ اب به سرخی بزنه ... توی اون غروب غم انگیز اخر اسفند ماه مرد دوره گردی ساز دهنی میزد انگار این سازش حرفها داشت

با هر سانتی که خورشید تو عمق دریا ناپدید می شد دل من بیشتر میگرفت

دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم

6ماه می شد که ازدواج کرده بودم تمام سعیم رو کرده بودم تا دل حامی رو به دست بیارم اما انگار بی فایده بود


romangram.com | @romangram_com