#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_77

خندیدم گفتم : هوی پشت اقامون درست صحبت کن

- جااااان اقاتون داداشمه

- باشه پس ببینم پیش خودشم میگی

- تو رو خدا بذار زندگیمونو بکنیم

سری تکون دادم ...

ترانه دوستاشم سوار کرد و برای برف بازی رفتیم پارک جنگلی چیتگر ...

پارک خلوت بود و جون میداد برای برف بازی کلی با دوستای ترانه برف بازی کردیم و من بخاطر قلب مریضم زود خسته شدم و رفتم توی الاچیق نشستم از فلاسکی که ترانه اورده بود چایی ریختم خوردم و به برف بازی بچه ها می خندیدم ...

هوا تاریک شده

بود

که به اسرار بچه ها برای شام رفتیم استرس گرفته بودم نکنه حامی دعوا کنه تا حالا بی خبر جایی نرفته بودم ...

همه سفارش غذا دادیم بچه ها می خواستن چایی هم بعد غذا سفارش بدن که به ترانه گفتم : وای ترانه بریم حامی من و میکشه

- باشه الان میریم صبر کن

اصلا طعم غذا رو نفهمیدم بس که استرس داشتم از برخورد حامی می ترسیدم ...

ترانه من و جلوی در خانه پیاده کرد و هر چی اصرار کردم بياد داخل ، نیومد ... در و باز کردم ماشین حامی توی حیاط پارك بود وداشت بهم دهن کجی میکرد. با قدم های لرزون به سمت ورودی خونه رفتم ... همین که در و باز کردم حامی رو دیدم که روی صندلی گهواریی رو به روي در سالن نشسته بودو تند تند تکونش میداد با دیدن من طوري با ضرب از جاش بلند شد که صندلی با صداي وحشتناكي واژه گون شد و با فریاد گفت : تا این موقعه شب کدوم گوری بودی

نگاهم به سمت ساعت بزرگ گوشه ی سالن که 10شب رو نشون میداد ، كشيده شد

romangram.com | @romangram_com