#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_76
حامی سرجاش نشست و اون دوستش هم صندلی کناری من و اشغال کرد
قیافه ی مردونه و قشنگی داشت اما از طرز نگاهش خوشم نمی اومد یه جوری بود که به دل نمی نشست
حامی شروع به صحبت راجع به مسافرت کاری کیش کرد و در اخر روشو سمت همون مرد کرد گفت : دوست و شریک بنده اقای شهباز جمشیدی که از امروز بیشتر ایشون و می بینید و تمام کارهای کیش و ایشون انجام میدن
جمشیدی هم اظهار خوشحالی کرد و کمی سخنرانی و در اخر قرارشد تیم کاری کیش و انتخاب کنیم و ختم جلسه
تمام کارای مربوط به شرکتهای کیش و انجام دادم تایم کاری تموم شده بود که حامی پیام داد خودم برم
منم به ترانه زنگ زدم و هماهنگ کردم شرکت بیاد دنبالم و اونم قبول کرد ....
بیرون شرکت منتظر ترانه بودم که ماشین زرد رنگش جلوی پام ترمز کرد هواخیلی سرد بود تندی در جلو رو باز کردم و نشستم لبخندی زدم گفتم : سلام خواهر شوهر جان
ترانه هم خندید گفت : علیک زنداداش جان ... خوبی
- مرسی خوبم چه خبر از عاشق سینه چاک جواب بهش ندادی هنوز
- فعلا نه اخر هفته
- خوبه اما صبر کن ما از کیش بر گردیم
- اِه کیش برای چی میرین ؟ نکنه ماه عسلتونو تازه یادتون افتاده برین
- آهی کشیدم گفتم : نه بابا ماه عسل کجا بود یه چند روزی برای کارای شرکت کیش میریم
سری تکون داد گفت : افرین به این داداش فعال ما یهو پیش فعال نشه
romangram.com | @romangram_com