#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_66
هول کردم و لبه های تنپوش و کشیدم جلوتر موهای خیسم دورم ریخته بود
از جاش بلند شد اومد طرفم رو به روم ایستاد انگار اینجا نباشه دستی زیر چشمم کشید پوست گرم دستش روی پوست سردم گزگز میکرد خیره به هم بودیم توی نگاهش هیچ چیزی نبود
انگار خالی از هر حسی باشه
کلافه نفسش و داد بیرون گفت : موهاتو سشوار بکش
- خشک میشه حال ندارم
دستمو کشید و من و روی صندلی رو به روی میز ارایش نشوند گفت : حال مریض داری ندارم اونم تویی که دم به دقیقه مریضی
سشوار و روشن کرد و روی موهای بلندم گرفت دستشو آروم لای موهام می کشید حرارت سشوار باعث شد تا بوی شامپوم که بوی لیمو میداد بلندشه عاشق بوی شامپوم بودم وقتی سشوارش تمام شد حامی رفت سمت در اتاق گفت : اگه می بینی فعلا باهات خوبم برای اینه که مریضی پس خیالات برت نداره بیا شام اماده است ... رفت
این با خودشم مشکل داره دم به دقیقه تأکید میکنه خیالات برت نداره یکی نیست بگه خودت یه دفعه هوایی نشی
یه لباس حریر یک وجب تا بالای قوزک پام پوشیدم که رنگی رنگی بود و دامنش دو تیکه و از کمر حالت کلوش داشت یه کرم زدم و یه مداد توی چشمم کشیدم با یه برق لب تا قیافه ام از حالت بی روحی دربیاد ، کمی عطرم به شاهرگ گردنم زدم و با دستم ماساژ دادم تا بوش پخش بشه از اتاق رفتم بیرون حامی با یه شلوارک و یه رکابی جذب توی اشپزخونه بود ... نگاهی به میز انداختم سوپ قارچ با میگو و کباب بود
- چه خبره این همه غذا
- چیزی نیست از صبح چیزه درست حسابی نخوردم منم مثل این فیلما غذادرست کردن بلد نیستم خونه اخرش دوتا تیکه ظرف رو میز بذارم
تو دلم لبخندی برای این مرد مغرور زدم توی سکوت شروع به خوردن کردیم طی این چند ماهی که با هم زندگی میکردیم میدونستم خیلی کم پیش میاد موقع غذا صحبت کنه بعد از خوردن غذا گفتم : ممنون خوشمزه بود
- دست رستورانش درد نکنه
- میز و بذار فردا جمع میکنم
romangram.com | @romangram_com