#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_65
زیر بغلم را گرفت وتا کنار خیابون برد با صدای که به زور به گوش میرسید ،گفتم : قرصم...
حامی دست کرد توی کیفم و یه قرص زیر زبونی ، به زير زبونم گذاشت منو سوار ماشین کرد و سمت بیمارستان رفت ، چشمام و بستم اما درد قلبم هیچ فرقی نکرده بود ... با ویلچر وارد اورژانس شدیم و دکتر معاینه ام کرد گفت : باید هر چه زودتر نوار قلب بگیره بعد از کلی ازمایش بی حال روی تخت دراز کشیده بودم و سرمي بهم وصل بود و ماسك اكسيژن به روي بيني ام بود ... چشمام و بسته بودم که در باز شد اما توجه ی نکردم انقدر حالم بد بود که نمی تونستم حتی چشمام و باز کنم ..ِ. اما صداها تو گوشم بود بخاطر مسکنای که توی سرمم بود داشت خوابم می برد ... دکتر به حامی گفت : خانومتون حالش خوب نیست چطور تا حالا نفهمیدن ایشون از نارسایی قلبی خیلی رنج میبرن هر گونه استرس و اضطراب براشون سمه ... دیگه چیزی نفهميدم ، فقط دست گرمی که روی دستای سردم نشست را احساس كردم
نمیدونم ساعت چند بود که بیدار شدم با نگاهی به اطرافم فهمیدم بیمارستانم حامی اتاق خصوصی گرفته بود ... بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و حامی داخل اتاق اومد وقتی دید بیدارم گفت : بهتری
- خوبم توام به زحمت افتادی چیزی نگفت نشست روی صندلی و گفت : دکترت گفت مرخصی فقط باید استراحت کنی و تنها نباشی
- من دیگه عادت دارم
- بله میدونم تنهایی تو برای منم خیلی فرق نمیکنه ادم بخواد بمیره یه جوری اخرش میمیره دیگه
لبخندی زدم و گفتم : ممنون از امیدواریت
- عصبی دستی به موهاش کشید گفت : زنگ بزنم به مامانت
- نه من نیازی به کسی ندارم
- برای خودت گفتم پس اماده شو بریم
لباسامو پوشیدم حامی اومد کنارم و من به هیکل تنومندش تکیه دادم دستشو دور کمرم حلقه کرد گفت : امروز از زندگی افتادم
" هه می بینی سوگند برای هیچ کس مهم نیستی آهی کشیدم "
حامی دیگه چیزی نگفت در ماشین و باز کرد کمک کرد بشینم تکیه دادم به صندلی قلبم تند میزد و نفس هام کوتاه شده بود حامی سوار شد حرکت کردیم گوشیش مدام زنگ می خورد و حامی کارهای شرکت و به یه نفر توضیح میداد
چشمام و بسته بودم احساس ضعف میکردم ... بعد از چند مین ماشین تو حیاط خونه پارک شد و حامی اومد در سمت من و باز کرد با کمک حامی رفتیم سمت در ورودی سالن و حامی من و برد طرف اتاق گفت : تا تو دوش بگیری منم زنگ میزنم غذا بیارن رفت بیرون
با سستی لباسام و در آوردم رفتم زیر دوش آب ولرم چشمام و بسته بودم امروز خیلی خسته شده بودم اب ولرم یکم حالمو بهتر کرده بود حوله تن پوش بالای زانومو پوشیدم از اتاق اومدم بیرون که حامی رو دیدم روی تخت دراز کشیده بودبا دیدنم سرشو بلند کرد و نگاهی به سر تا پام انداخت
romangram.com | @romangram_com