#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_62
- نگاه دلخوری به حامی انداختم یه لبخند دردناک زدم گفتم: حامی جون با من شوخی داره تو گوش نکن
ترانه خوشحال از اینکه ما با هم خوب شدیم دیگه دنباله حرفو نگرفت ... منم از فرصت استفاده کردم پرسیدم حالا این آدم خوشبخت کی هست ...
ترانه - با هم همکلاسی هستیم خیلی خانواده ی خوبی هستن ...
فهمیدم دل ترانه گیره ... توی دلم دعا کردم تا خوشبخت بشه
ترمه خانومم با آقاشون تشریف آوردن با دیدن من یه ابروشو با ناز بالا انداخت گفت : خوبه با داداشم گشتی خوشتیپ شدی
منم لبخندی زدم گفتم : چیکار کنم بس که تابع آقامون هستم
دیگه چیزی نگفت
با اومدن مهمونا ترانه رفت تو آشپزخونه خیلی استرس داشت درکش میکردم
یه خانوم آقای میانسال با یه پسری تقریبا 25/ 26 ساله و یه آقایی که 30 به بالا می خورد وارد شدن ... خانواده ی خوبی به نظر می اومدن بعد از احوال پرسی همه نشستن ترمه خانوم که انگار مهمون بود حامیم که انقدر با جذبه نشسته بود که آدم می ترسید سمتش بره من کنار مامان جون نشسته بودم خواست بلندشه تا پذیرایی کنه ترانه هم تو آشپزخونه بود دستم روی دست مامان جون گذاشتم بلند شدم و از مهمونا پذیرایی کردم
- بردار بزرگ دوماد یه پسره با تیپ کاملا اسپرت و قیافه ی جذابی بود وقتی میوه براش تعارف کردم لبخندی زد و منم مجبوری یه لبخند زدم
مادر دوماد با دیدنم لبخندی زد گفت : ماشالا چه دختر خانومی دارین هزارماشالا از ترانه خانوم حتما بزرگ ترین ... منم امین جان از ایمان جان کوچیکتره زودتر عجله داشت برای ازدواج
مادرجون لبخندی زد و گفت : خانوم فروغی عزیز سوگند جان عروسم هستن
- خانوم فروغی لبخندی زد و گفت : به به خیلی خانوم به نظر میان
نگاهم به قیافه ی اخم الود حامی افتاد اشاره ی کرد تا از سالن بیرون برم
romangram.com | @romangram_com