#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_286


امروز بالاخره بعد از سه هفته سوگند و

قراره به خونه بياريم...ِ به حسام و ترانه

گفتم: خونه رو جمع و جور و تميز كنند ، يه گوسفند براش گرفتم.....

-حامي

-جانم

-خيلي زشت و بد شدم؟

-خانوم من همه جوره قشنگه

سوگند و سوار ماشين كردم و به سمت

خونه رفتيم ، گوسفندي براش قربوني

كرديم و همش را بين فقرا تقسيم كرديم

ناهار و تو شوخي هاي حسام و ترانه

خورديم ، بعد از ظهر همه كم كم عزم

رفتن كردند ، فقط مامان سوگند كنارمون موند....

سوگند:


romangram.com | @romangram_com