#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_285

اوردن بيرون بردنش اتاق خصوصي كه

براش گرفته بودم ، هنوز اجازه ي

ملاقات نداشت فقط يه نفر ، دلم براش تنگ شده بود...

دستاي بي حس و سردشو توي دستم گرفتم پيشونيشو بوسيدم

با صداي ضعيفي گفت:سلام عزيزم

از شنيدن صداش دلم زيرو رو شد چقدر دلتنگ صداش بودم

لبخندي زدم

-سلام عزيزِ دلِ حامي ، سلام نفسِ حامي ممنونم كه كنارمي

-خيلي اذيتت كردم

-خيلي ، همه ي كارايي كه قبلاً كردم از

دماغم بيرون اومد اما فداي يه تار موت

نميدوني اين دو هفته چقدر دلتنگت

شدم ، چى بهم گذشت ، حالا قدرتو خيلي بيشترميدونم

بدنش هنوز ضعيف بود...

و نفس تنگی و درد توی قفسه ی سینه اش احساس میکرد ....

romangram.com | @romangram_com