#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_279
قطره اشكي از گوشه ي چشم سوگند
چكيد، دلم ريش شد ،وقتي در اتاق عمل بسته
شد قلبم همراه سوگند رفت ،مامان و
مادر سوگند حالشون بدتر از من بود ، باز
خوبه گريه ميكردن استرس و اضطراب
شديد داشتم، فقط قدم ميزدم و تمام
لحظه ها مثل ساعت برام مى گذشت ، پاهام از
درد به ذوق ذوق افتاد، اما اروم و قرار نداشتم.
يه پرستار با سرعت از اتاق بيرون اومد -حال خانومم چطوره؟
-نميدونم اقا فعلا قلبشون ايست كرده دعا كنيد
اين حرفارو با عجله زد و رفت....
اما حال و روز مارو نديد ،مادر سوگند
جيغي كشيد ،مامان مجبور شد به بيرون
ببرش ،با قدم هاي لرزان رفتم و روي
صندلي نشستم، هرچي از لحظه هاي بد
romangram.com | @romangram_com