#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_190


قدم های ارومی به طرفم اومد,حالا رو

به روی هم ایستاده بودیم و انگار

نگاهمون دوئل کرده باشه ، از همديگه

چشم بر نمیداشتیم.لبخندی زدم و با

ذوق گفتم:اینجا چه خبره؟؟حامی

دستشو گذاشت روی بینیش و اروم

گفت:هیس برو اتاق بغل اتاق خواب

یه دست لباس هست بپوش مثل مسخ

شده ها به اتاقی که گفته بود

رفتم,نگاهم به لباس سفید و زیبایی که

پشتش بلندتر از جلوش بود و تمام

حریربود افتاد ،دستی به روی لباس

کشیدم,هیجان داشتم ، لباسامو از تنم

تندی درآوردم و لباس سفید و لطيفم


romangram.com | @romangram_com