#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_178


سوگل هيچ توجهی نکردم ، بغضم شکست واشکام رو صورتمو خیس کرده بود ، تاکسی گرفتم و به امام زاده صالح رفتم

وقتی نگاهم به گنبد طلايى امام زاده صالح افتاد

بغضم دوباره سربازکرد، چادر سر

کردم و واردقسمت خانم ها شدم ، دستمو

بند ضریح کردم باهق هق

درد و دل کردم همه ی این هفت ماه

زندگی رو گفتم ، با اينكه به سوگل گفتم

نمی بخشمش ولى خواهرمو از ته دل بخشيده بودم

اون فقط می خواست کنارعشقش باشه

، ولى راه غلطی روبرای باهم بودنشان انتخاب کرده بودن ، براى سوگل و زندگيش آرزوی خوشبختى کردم

وقتی خوب سبک شدم به خونه مون رفتم ، در سالن را که بازکردم بانگاه خشمگین حامى روبه روشدم ، مگه ساعت چندبود.....

اصلاً چه طور من ماشینش را نديده بودم

باصدای گرفته ای گفتم:کی

اومدی؟ پوزخندی زدگفت:دیدن


romangram.com | @romangram_com