#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_145
حامى با تعجب ،هاج و واج داشت نگاهم میکرد خنده ام
گرفته بود ولی لازم بود، البته کمی هم
دلم برای غرور مرد مغرورم سوخت
روی مبل نشسته بودم اما حواسم به
حامی بود که به طرف آشپزخونه رفت و گل رو
تو گلدونی پر از اب گذاشت و به طرف اتاقش رفت
دیشبم نذاشته بودم به اتاق من بياد
لباساش رو عوض کرد و توی آشپز
خونه رفت ، نمیدونم داشت چیکار میکرد
بعد از چند دقیقه با یه لیوان بزرگ
آبمیوه به طرفم اومد ، کنارم نشست و
گفت : امروز که اذیت نشدی اگه تنهایی
برات سخته چند روزی شرکت نرم
_ نه مشکلی ندارم عادت دارم تو تازه فهمیدی
- منو کشید توی بغلش و روی سرم رو
romangram.com | @romangram_com