#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_144


تکون داد گفت : سلام خانومم

دروغه اگه بگم با این حرفش قند تو دلم آب نشد

سرش رو توی ماشین کرد یه دسته گل

بزرگی از رز های قرمز برداشت و به طرفم اومد

منم ايستاده بودم و نگاهش

میکردم، خم شد گونه و لبم رو بوسید و

دسته گل رو گرفت طرفم و گفت : قابل همسرم رو نداره

با دست سالمم گل ها رو گرفتم که گفت : یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟

سوالی نگاهش کردم که گفت : ميشه با این مدل لباسا تو حیاط نياى

_ چرا؟

- خوب شاید حياط به خانه و پنجره همسایه ها دید داشته باشه

سری تکون دادم و گفتم : نمیدونستم ، باشه حتما

گل رو گرفتم به طرفش گفتم : من رُز دوست

ندارم و گل و گذاشتم بغلش به سمت خونه رفتم


romangram.com | @romangram_com