#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_139
شونه ای بالا انداختم و کمی از سوپی که برام ریخته بود خوردم
دیگه اشتها نداشتم
حامی سرش و بلند کرد و گفت : چرا چیزی نمیخوری؟
اشتها ندارم میخوام برم بخوابم
از جام بلند شدم که سرم گیج رفت و
دستم و روی میز گرفتم حامی تند از
جاش بلند شد و زیر بازوی سالمم و گرفت
دست چپم سنگین شده بود و با آتل به
دور گردنم بسته بود، احساس خفگی بهم دست میداد
_ بزار کمکت کنم تا بری کمی استراحت كنى
همراه حامی وارد اتاق شدیم و با کمک
حامی روی تخت دراز کشیدم پتو رو
مرتب کرد و گفت : استراحت کن
- حامى ،غذاها رو بذار تو یخچال تا الکی اصراف نشه
حامی لبخندی زدو خم شد و پیشونیمو
romangram.com | @romangram_com