#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_138


عنوان یه زن مریض و مطلقه بهم

نگاه کنن ... من باید خوشبخت می شدم "

وارد آشپز خانه شدم اما خبری از غذا

نبود پوووفی کشیدم صدای حامی از پشت سرم بلند شد

- الان غذا رو میارن، بيا بشین

روی صندلی آشپز خونه نشستم که زنگ

آیفون بلند شد ،حامی رفت غذا رو بگیره

حامی با چند ظرف غذا وارد آشپز خانه

شد و تند تند چند تا بشقاب ،قاشق ،

چنگال وکاسه سوپ خوری گذاشت روی

میز و گفت : میدونی که کار خونه بلد نیستم

حالم زیاد خوب نبود و احساس سرگیجه میکردم

- خوب چرا نذاشتی برم خونه خودمون

_ منم گفتم اینجا خونه خودمونه ، نه جای دیگه


romangram.com | @romangram_com