#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_115
رفتن . تلفن حامی زنگ خورد از جاش
بلند شد و براى صحبت به بيرون از سالن رفت " حس حسادت
مثل خوره تو تنم افتاده بود "
شهباز از فرصت استفاده کرد
کنارم اومد و روی مبل كناريم نشست ،خودمو را عقب تر
کشیدم ... لبخندی زد گفت :
خسته نشدی 6 ماه بیشتره که با حامی
زندگی میکنی اما ادم حسابت نمیکنه
تا کی می خوای خوار بشی ، بس ات نیست
، چرا طلاق نمیگیری برای تو مرد کم
نیست ، از حامی بهترم برات هست
یکیش خودم تا اومدم جوابش و بدم
صدای خشمگین حامی از پشت سرم
بلند شد
- خفه شو شهباز ...
romangram.com | @romangram_com