#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_110
شد ... اما خدا میدونه تو دلم چه خبر
بود، چقدر غم داشتم دلم فقط یه جای
آروم برای گریه کردن می خواست انگار
حامی هم از غم نگاهم پی به همه چيز برد
... هر دو توی سکوت شام خوردیم موقع
خواب رو به حامی گفتم : میشه امشب
تنها بخوابم اول با تعجب نگاهم کرد اما
بعدش گفت : باشه
شب بخیری آرومى گفتم
به سمت اتاقم رفتم و در و بستم ... با قدم
های سنگین به سمت تختمون رفتم واقعا دیگه
تحمل نداشتم خودم و روى تخت پرت کردم
و به زير گریه زدم تا می اومدم
امیدوار بشم که حامی دوستم داره یه
romangram.com | @romangram_com