#دریا_پارت_93


به سختی خودمو به اتاقم رسوندم وپرت کردم رو تخت وتا دم دمای صبح گریه کردم نمی دونم ساعت چند بود هوا نسبتاًروشن شده بود به سمت سرویس رفتم وآبی به صورتم زدم مانتومو در آوردم تا وضعیت پهلومو بررسی کنم زخمم کمی عمیق بود ونیاز به بخیه داشت زخمو تمیز کردم ویه مانتو ی دیگه پوشیدم تا برم بیمارستان با آشپزخونه رفتم ویه تکه کیک خوردم تا معدم واسه خوردن داروهام



خالی نباشه خوشبختانه پرهام داروهامو گرفته بود وگرنه ممکن بود مثل دفعه ی قبل کارم به بیمارستان بکشه ناگهان چشمم به آرشام خورد که تو چارچوب در ایستاده بود وبا چشمایی که از بی خوابی قرمز شده بود بهم زل زده بود تصمیم گرفتم بهش اهمیت ندم و از آشپزخونه خارج شم اما از چارچوب در کنار نرفت با عصبانیت گفتم

-برو کنار می خوام رد شم

-اون قرصا چی بود داشتی می خوردی؟

-به تو ربطی نداره

دستمو گذاشتم رو سینش وهلش دادم اما دریغ از یک سانت تکون خوردن از اینکه می دیدم این مقابلش ضعیفم ومی تونه بهم زوربگه احساس حقارت می کردم

-دارو هاتو بده ببینم

پلاستیک دارو هارو پشتم بردم و در جوابش گفتم نمی خوام برو کنار می خوام رد شم

جلو تر اومد با یه دستش منو تو بغلش اسیر کرد وبا دست دیگش پلاستیک دارو ها رو از دستام کشید

نه خدای من اگه بفهمه آزار و اذیتاش حالمو بدتر می کنه بیشتر عذابم می ده با این فکر گریم گرفت چرا من باید این قدر بدبخت باشم؟

با عصبانیت به سمتم برگشت

-این قرصای اعصاب ومسکنا رو چرا مصرف می کنی؟

-گفتم که به تو هیچ ریطی نداره

دستو بردم جلو تا پلاستیک دارو ها رو ازش بگیرم اما دستشو کشید عقب


romangram.com | @romangram_com