#دریا_پارت_69
توقع داشتم آرشام بگه خواهر من دست وپا چلفتی نیست اما آرشام با خونسردی جواب داد
-حوصله بچه داری ندارم..
-پس بهتر بود می ذاشتی طفلی پیش مامانش بمونه
-من که ازخدام بود پیش مامانش بمونه ولی خودش اصرارداشت باما قاطی بشه
با این حرفش دیگه مطمئن شدم اینجا اضافه هستم چون آرشام ازم پشتیبانی نکرد به کنار بدتر تحقیرم کردوبه همه فهموند از اینکه کم وارد خا نوادش شدم ناراضیه من تو خونشون یه سربارم...با آوردن صبحانه سعی کردم ناراحتیمو نشون ندم وروتخت بشینم اما جا نبود وشیدا جوری نشسته بود وپاشو دراز کرده بود که اندازه دونفر جا گرفته بود وچون حوصله بحث و تحقیر دوباره نداشتم گفتم
-من گرسنم نیست می رم این اطراف قدم بزنم..
شنیدم که شیدا گفت بهتر آرشام هم عین خیالش نبود ومشغول خوردن شد به صدای رهام که منو صدا می زد اهمیت ندادم وازشون دور شدم وسعی کردم بغضمو قورت بدم...کم کم احساس کردم دست وپام ازشدت ضعف می لرزه واین برای من چیزخوبی نبود هرلحظه امکان داشت سوزش معدم شروع بشه وکار دستم بده بنابراین بدون معطلی به کلبه ی چوبی که درواقع یه فروشگاه بود رفتم وکیک وآبمیوه خریدم وجایی که تودید بچه ها نباشم نشستم ومشغول خوردن شدم وتا حدود زیادی ضعفم برطرف شد باشنیدن صدایی که از پشت سرم اومد ترسیدم وکیک پرید تو گلوم وشروع کردم به سرفه کردن صاحب صدا بهم نزدیک شد
وچند ضربه آروم به پشتم زد وکنارم نشست بادیدن رهام نفس راحتی کشیدم باچشم به کیک وآبمیوه تودستم اشاره کرد
-چراداری اینارو می خوری؟
-نباید بزارم معدم خالی بمونه ممکنه دوباره حالم بد بشه...
بادیدن چهره رهام که چشماشوریزکرده بود وبا دقت به حرفام گوش می کرد فهمیدم سوتی بدی دادم
-چراباید حالت بد بشه؟
-ها..چیزه..منظورم اینه که ممکنه ضعف کنم...
ازچهرش مشخص بود جوابم براش قانع کننده نبوده این سومین باریه که جلوی رهام سوتی می دم اولیش شب مهمونی دومیش اون شب تو اتاقم سومیشم الآن مطمئنم با سوتی هایی که من می دم آخرش لو می رم برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم بقیه کجان؟
romangram.com | @romangram_com