#دریا_پارت_68
بابغض گفتم
-رهام خواهش می کنم...من باید برگردم...
رهام بدون اینکه به سمتم برگرده جواب داد
-نه..همین که گفتم ..توباید باهامون بیای پس دیگه تمومش کن
با اومدن آرشام به راه افتادیم بعداز رسیدن به مقصد به سمت قله کوه راه افتادیم شیدا با دیدن قله کوه گفت
-اه...کی میره این همه راهو..واقعاًکه بی کارید
رهام جواب داد کسی مجبورت نکرده بود بیای..
(خوشم می یاد رهام خوب بلده چجوری شیدارو ضایه کنه اما شیدا ازبس پر روتشریف داره که روی سنگ پای قزوینو سفید کرده)
من ورهام وآرشام جلوتر ازهمه بودیم رها وشهنام انگار داشتن تو پارک قدم می زدن ودرحال صحبتای عاشقانه واحتمالاً خاک برسری بودن شیدا هم ازهمه عقب تر بود وزیر لب غر می زد..ما سه نفر به قله کوه رسیدیم باورم نمی شد از زمین تا آسمون با دامنه کوه متفاوت بود یه کلبه چوبی با چندتاتخت وکوهنوردایی که درحال خوردن صبحانه بودن بعداز چند دقیقه سروکله بقیه هم پیدا شد همگی به سمت یکی از تخت ها رفتیم تا صبحانه بخوریم من پشت سر رهام منتظربودم تا بشینه وبعدش من بشینم به محض نشستن رهام به سمت عقب کشیده شدم برای اینکه نیوفتم دستمو دراز کردم وازدرختی که کنار تخت بود کمک گرفتم وتونستم خودمو نجات بدم رهام بانگرانی درجاش نیم خیز شد تا بیاد طرفم اما شیدا محکم دستشو دور بازوی رهام حلقه کرده بود واجازه ی هیچ حرکتی رو به رهام نمی داد...
-دریا حالت خوبه؟
دستم که به درخت کشیده شده بود می سوخت وپوستش کنده شده بود
-آره نگران نباش
شیدا که منو هل داده بود تا کنار رهام بشینه پشت چشمی نازک کرد وروبه آرشام گفت
-بهتره حواست به خواهر دست وپا چلفتیت باشه
romangram.com | @romangram_com