#دریا_پارت_136
هیچ وقت نمی تونم توهین به کسایی که برام عزیز هستنو تحمل کنم باعصبانبت گفتم:خفه شو
ازجاش بلند شد وبا عصبانیت گفت:چرا خفه شم؟روز مهمونی بهت گفته بودم رهام مال منه بهتره تورتو واسه یه نفر دیگه پهن کنی دوهفته دیگه عروسی رها وشهنامه چند روزبعدشم من ورهام باهم ازدواج می کنیم وبرای همیشه از این کشور می ریم این وسط شاید دخترعموت به آرشام برسه اما تو بهتره دعا کنی تا بیماریت بدتر شه وبمیری چون آرزوی داشتن رهامو باید باخودت به گور ببری مطمئنم حالا که متوجه بیماریت شده فقط سعی می کنه به عنوان پزشک معالجت بهت کمک کنه چون کسی حاضر نیست با تویی که هر لحظه ممکنه با یه ذره ناراحتی حالش بد بشه ازدواج کنه چون نگرانی و فکر مراقبت ازتو آرامش رو ازش می گیره
باحرفایی که از شیدا شنیدم کمرم خم شد راست می گفت رهام حتی اگه باهام ازدواج کنه هرلحظه باید نگرانم باشه وحواسش بهم باشه مثل دیروز که رفته بودیم بیرون حتماًچون حواسش به من بوده نتونسته به اندازه کافی خوش بگذرونه اگه قرار باشه اتفاقات دیروز همیشه تکرار بشه دیر یا زود ازم خسته می شه و ولم می کنه من نمی خوام باعث شم رهام سختی بکشه وجودم باعث عذاب همه ست چون باید کار وزندگیشونو ول کنن ونگران من باشن ای کاش پدرم هیچ وقت منو پیدا نمی کرد ومجبور نمی شدم این همه تحقیر رو تحمل کنم
پریا درحالیکه سینی چای دستش بود وارد اتاق شد
-دخترعمت کجا رفت؟
-قبرستون
-دریا چیزی شده؟
-نه چیزی نیست فقط می خوام بخوابم
بدون هیچ حرفی اتاقو ترک کرد دراتاقو قفل کردم چون دوست نداشتم کسی ضعف وناراحتیمو ببینه
همه می گن که می ری منوترکم می کنی
نمی دونن بیشتر از همه تو درکم می کنی
نمی دونن من وتو جونمون بسته به هم
نمی دونن تو تموم غمامو کم می کنی
همه می گن نباید به تو وابسته بشم
romangram.com | @romangram_com