#دردسر_پارت_490
ترکیده شدن بغضش شدت گریمو بیشتر کرد ..
صدای گریه اش بلند تر از اونی بود که نشد نشنید ..
-باران کنارم بمون...
گوشیو قطع کردم .
صداش . صدای هق هقش تو گوشم بود .
دویدم سمت اتاق ..
اهمیتی ندادم به ساعت و یه دست لباس پوشیدم و بدون حتی نیم نگاهی به آینه به سمت در رفتم.
بعد نیم ساعت به بیمارستان رسیدم..
چجوریش مهم نیست . اینکه چندبار نزدیک بود برم زیر ماشین
با قدم های آهسته ولی محکم به سمت در بیمارستان رفتم.
به سمت پذیرش قدم برداشتم.
-ببخشید.
پرستار لبخند خسته ای زد:
-بفرمایید.
romangram.com | @romangram_com