#دردسر_پارت_482

از اون روز به بعد کارم این شده بود که بشینم و فکر کنم.

به آیندم.

به عذابایی که دوباره قراره بکشم.

ولی هیچکدوم با ارزش تر از نگار نبود.

بلند شدم .

دنیای اطرافم تار بود.

این اخرینو مهم ترین تصمیم زندگیم بود .

بی وقفه چشمای عرفان جلوم بود

لبخندش .

حرفاش..

برخلاف لحظه پیش که با اطمینان بلند شدم . اینبار با زانو های سست افتادم روی زمین ..

همه قلبم قرار بود اتیش بگیره .

مرگ چیه ‌?

وقتی قلبت نزنه؟

خب من مردم..


romangram.com | @romangram_com