#دردسر_پارت_472
-باران قبول ک
(رویا)
به ساعتم نگاه کردم پنج دقیقه به پنج بود.
کیفم رو روی شونه هام جابه جا کردم و دستامو به سینم زدم.
صدای بوق متمددی باعث شد از جا بپرم.
دهنمو باز کردم که هرچی فشه نثارش کنم اما با دیدن نیش باز نیاوش دهنم خودکار بسته شد.
به سمت ماشینش رفتم .
دستمو سمت دستگیره در بردم که ماشین حرکت کرد به جلو.
رفتم جلو تر که دوباره ماشین حرکت کرد.
دندونامو روی هم فشار دادم و لگدی زدم به ماشین.
شیشه رو داد پایین
-استاد دعوا داریا.یه دسته گل بگیر با خودت اشتی کن .
-منو مسخره کردی؟من هزارجور کار دارم بیکار که نیستم
romangram.com | @romangram_com